تبليغاتX
خاکستری ها
شرابی به وقت تنهایی یا غمنامه ای برای کسی که افسردگی گرفته است
چند روز پیش بعد از یک صحبت نفس گیر فلسفی با روانشناس ام به این نتیجه رسیدم که آن قدر عمیق در خودم فرو رفته ام و آن قدر عمیق خودم را چال کرده ام در ذهنیاتم که تنها زلزله ای باید تا همه چیزم را به روز اول بازگرداند. البته روز اولی را که سراغ ندارم . دکتر می گوید که افسردگی گرفته ای و من هنوز باورم نشده که واقعا افسردگی دارم . هر چه نباشد سالهاست که اینطوری ام و سالهاست که همه چیز این قدر خاکستری است . انگار مغزم استیگمات گرفته است و هر داده ای را این طوری خروجی می دهد. و من خیلی وقت است که نه به مغزم اهمیت داده ام و نه به دلم

این روزها وقتی داخل اتوبوس یا مترو یا تاکسی نشسته ام فقط بیرون را نگاه می کنم . دلم می خواهد کتاب بخوانم و به زودی اینکار را عملی خواهم کرد. انگار  عطش دیوانه وارم برای خواندن و دانستم دوباره سرباز زده و دوباره دارم می خوانم و می خوانم و باز کتاب است که سراغم آمده

چقدر خوب می شد اگر روزهای عالم همیشه اتوبوسی بود که در ایستگاه های میانی هم خلوت بود و میشد با خیال راحت روی صندلی زمخت اش نشست و کتاب خواند و بعد فکر کرد چطور باید ترکی را که برداشته ام درمان کنم و چطور می توانم این همه سوال در هم برهم و این همه پریشانی اندیشه و کج و معوجی سلیقه ام را درمان کنم .

با خودم می گویم زندگی همیشه از یک جایی شروع شده و لاجرم در جایی باید تمام شود و حالا می دانم از جایی که شروع شده دلخواهم نبوده لا اقل در جایی که تمام می شود دلخواهم باشد .

راستی بهار هم رفت

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت18:12توسط علی احمد ابراهیمی |
آدم های کپک زده و آپارتمانهای استریل
الان مدتی است که دارم صدای پمپ آب را می شنوم و مدت بیشتری است که صدای شیر اب همسایه و صدای روشن شدن لامپ راهرو و صدای زنگ در طبقه پایین و صدای جیغ و ویغ بچه طبقه بالا . . .

نمی دانم این آپارتمان ها را چطوری می سازند که همه چیز را می شود تویش شنید . خدای ناکرده ما اگر کار خصوصی چیزی داشته باشیم باید صدا خفه کن بگذاریم یا نه از اساس تصمیم به حرکت با چراغ خاموش و موتور خاموش بگیریم.

یادم می آید در کودکی که توی روستا محل تولدم (کوه بیرون ) شریف زندگی می کردم عادت کرده بودیم که صحبت عادی مان جیغ باشد برای اینکه آنقدر فاصله ها زیاد بود که تنها به این طریق می شد چیزی را به کسی رساند. اما حالا در چهار دیواری این آپارتمانها چنانیم که خدای ناکرده صدای باد شکم را هم همسایه کناری می شنود و ایضا بویش را

دلم مدتهاست برای جیغ زدن و آزادی کامل از آن نوعی که وقتی سرم را برمی گردانم مجبور نشوم قیافه نحس کسی را تحمل کنم تنگ شده٬ نمی دانم چرا باید خوشم بیاید از شهرهایی که آنقدر بزرگند و شلوغ که آدم نمی تواند آن سرش را با چشم غیر مسلح رویت کند. و مجبور شود برای اینکه از جایی به جایی برود هی تاکسی بگیرد و هی تاکسی بگیرد و بعد خوشحال باشد که دارد توی کلان شهر زندگی می کند

{ببخشید عصبی ام دیگر}

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت22:21توسط علی احمد ابراهیمی |
صبحانه به روش یک دهاتی شهر نشین که می خواهد متمدن شود
ساعت ۸ صبح که با هزار فحش و فضیحت تصمیم می گیری بلند شوی و بعد که سیستم بالا آمد و همه چیز سر جای خوش قرار گرفت. تازه متوجه می شوی که ای دل غافل اینجایی که هستی با جایی که همیشه چشم هایت را باز می کری فرق دارد . در نتیجه به خودت فکر می کنی که من کی هستم ٬ اینجا کجاست و هزار و یک سوال دیگر . بعد از آنکه یادت آمد در این همه مدت چه اتفاقاتی افتاده که تو به اینجا رسیدی باز با خودت فکر می کنی که خوب الان چه باید کرد و به این نتیجه می رسی که بله باید بلند شوی و مانند یک شهروند متمدن صورتت را اصلاح کنی و لباسهایت را اتو کشیده بپوشی و بروی دنبال کارت و در ضمن صبحانه هم بخوری . اول به همه اینها فکر می کنی و بعد تا متوجه می شوی که یک انسان متمدن وقتی ساعت ۸.۵ باید جایی باشد ساعت ۷ صبح از خواب بیدار می شود٬ برای اینکه تا همه کارهای فوق را انجام بدهد باید وقت بگذارد و از آن بیشتر وقت بگذارد برای دردسرهای ترافیک و مترو و رفت و آمد .

خوب در این صورت چون دهاتی بودن بهترین راه برای مقابله با مسائل شهرنشینی جدید است در ۳۰ ثانیه لباس می پوشی و در ۶۰ ثانیه چیزی قورت می دهی و بعد هم ماراتن رسیدن به مقصد

راستی بی زنی چقدر خوب است آن هم به چند دلیل

اول اینکه می توانی از هر طرف تختخواب که خواستی بیایی پایین ٬ دوم اینکه شلخته بودن کاملا توجیه پذیر است و سومین و مهم ترین دلیل هم این است که برای کسی صبحانه درست نمی کنی که حرصت بگیرد از زندگی و خودت

{ دیروز توی مترو دروازه دولت جلوی چشم هایم یکی خودش را انداخت زیر قطار و باعث شد که به یکی دیگر از روشهای زندگی شهری پی ببرم  به همین دلیل "خانم خودکشی کننده متشکرم از اینکه چیزی به معلوماتم اضافه کردید"}

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت22:26توسط علی احمد ابراهیمی |
و اینک زندگی است که تو را بازی می دهد و بازی است که زنده ات می کند و . . ..
زرتشت پاسخ داد: « سخن از عشق [ به آدميان] نيست! من آدميان را هديه اي آورده ام.»

قديس گفت: « ايشان را چيزي مده، بل چيزي از [ بار] ايشان بستان و با ايشان بکش. اين کار بيش از همه مايه ي خشنودي ايشان است، اگر که تو را نيز مايه ي خشنودي باشد! اگر خواستي ايشان را چيزي دهي، صدقه اي بيش مده و بگذار آن را نيز دريوزه کنند!»

زرتشت پاسخ گفت: « نه، هرگز صدقه اي نخواهم داد، زيرا نه چندان مسکين ام که صدقه دهم.»

قديس به زرتشت پوزخندي زد و گفت: « پس ببين گنجينه هايت را خواهند پذيرفت يا نه! آنان به خلوت گزيدگان بدگمان اند و باور ندارند که ما براي هديه دادن بياييم. گام هامان در کوچه هاشان طنيني سخت تنها مي افکند و شبانگاهان در بستر چون صداي پاي مردي را بشنوند که ديري پيش از برآمدن خورشيد مي گذرد، چه بسا از خويش مي پرسند که: اين دزد به کجا مي رود؟

به آدميان روي مکن. در جنگل بمان! همان به که به جانوران روي کني! چرا نه چون من باشي؛ خرسي ميان خرسان، پرنده اي ميان پرندگان؟

چنین گفت زرتشت

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت14:18توسط علی احمد ابراهیمی |
خودت را در عاشقی تکرار می کنی و تکرار می شوی و باز هم همانی که نبودی
می خواستم برایت بنویسم ولی دیدم که نمی توانم ٬ شاید هنوز زود است که این سرداب تاریک و سرد و نمور را باز کنم و بگذارم که دانه های خاموش سرباز زنند و در من ریشه کنند.

می خواستم برایت بنویسم و بگویم که متاسفم ام نه برای چیزی که از من می خواستی و نتوانستم بدهم و نه برای اینکه از عمق جان خواستی و من نادیده گرفتم به این خاطر که چیزی را در تو شکستم که بیشتر متعلق به تو بود نه من و چیزی را نابود کردم که تو ساخته بودی هر چند من هم آجری از آن بودم.

می خواستم برایت بنویسم ٬هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم و حس می کنم روز دیگری شروع شده با خودم می گویم امروز را می خواهم زندگی کنم و هر شب که سر می گذارم که بخوابم با خود می گویم: آّه کاش فردایی در کار نباشد.

می خواستم برایت بنویسم خاکستری شده ام و این خاکستر بیشتر به گرد مرگ شبیه است ولی  مثل کنه به زندگی چسبیده ام و رهایش نمی کنم

همه اینها را می خواستم بگویم ولی آن چیز که هرگز نخواهم اش گفت را نمی دانم چه کنم و نمی دانم به که و کجا ببرم اش . هر روز حسرت وار بر دوش کشیده به این سو و آنسو می کشانم .  صبح سنگینی اش بر پلکم و شب بر چشم و نیمه شب در رویایم   

 

+نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت14:18توسط علی احمد ابراهیمی |
و مادری که در آیینه بود
این روزها آنقدر اوضاع ملتهب شده که فراموش کردم روز مادر را گرامی بدارم ٬ یادم رفت که باید راجع به مادرم می نوشتم و می نوشتم که دیگر ندارم اش و هرگز نمی شود که دوباره جای خالی اش را . . .

این سومین روز مادری است که مادرم نیست و من در این همه روزهایی که گذشت در این همه سالهایی که رفت و جای خالی اش را فقط حس کردم . می دانم خیلی وقت است که حتی سر خاک اش هم نرفته ام . خیلی وقت است که می ترسم از روبرو شدن با نام اش و از روبرو شدن با بی مادری ام. خیلی وقت است اشکی نریخته ام و انگار این طلسم سنگین را ناخواسته پذیرفته ام .

این سومین روز مادر است که همه چیز برایم تلخ و گزنده و نا آرام است . روز مادر را دوست ندارم و نمی خواهم هرگز تکرار شود. با تکرار آن تنها خاطرات کهنه ام دوباره سرباز می کنند و دوباره مرا به آغوش خود می خوانند. فروردین ۸۶ سه روز مانده به تولد ام و سه روز مانده به ربع قرن بودم ام ٬ ناگزیر می شوم با قسمی از خودم وداع کنم با تکه ای از وجودم که سالهای سال رنجور و دردمند بزرگ شدن را نگاه و کرد و ذره ذره تمام شد.

به راستی انسان تکرار ققنوسهایی است که هر روز به خاکستر می نشینند و هر بار از خاکستر پیر و پیرتر سر بر می آورند. هر روز تکه از خود را به صورت خاطره ای یا سنگ قبری و یا پاره عکسی جایی باقی می گذارد و آنگاه خود خاطره ای می شود یا سنگ قبری و یا . . .

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت14:44توسط علی احمد ابراهیمی |
این که هر کس خواندن تواند آموخت
هر چه سعی کردم بی تفاوت باشم نتوانستم. هر چی سعی کردم این یکی را هم جزئی از تلفات برای پیشرفت به حساب بیاورم باز هم نتوانسم . نمی دانم واقعا چطور می توانم توجیه کنم خودم را و راضی شوم به اینکه بگویم نه درست می شود. آخر این وضعیتی نیست که قابل درست شدن باشد.

این دو سه روز که خبر به انداخته شدن محموله کتابها در نیروز به گوشم خورد. اندکی در حالت بهت هستم. چطور میشود که مقامات فرهنگی یک کشور این قدر بی سواد و نفهم و احمق باشند و چطور می شود که ما به جایی رسیده ایم که یه عده ببخشید ـالاغ ـ بر سرنوشت ما حاکم شده اند و آنقدر از دنیا پرت اند که حتی تفاوت کتاب را با آجر نمی فهمند.

متاسفم برای خودم و برای ملت ام که حکام نالایق اش ضرب المثل تاریخ است

یاد حرف نیچه افتادم

این که هر کس خواندن تواند آموخت روزگاری نه تنها نوشتن که اندیشیدن را بر باد خواهد داد.

و کاش این مردمان هرگز خواندن نمی آموختند

+نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت17:47توسط علی احمد ابراهیمی |
صورت هایی که تکه تکه اند در آیینه هایی شکسته و زنگاری که پیری است
این روز ها دغدغه پیری را دارم. گاهی حس می کنم که آنقدر ضعیف و نحیف ام که نمی توانم از رختخوابم تکان بخورم و نشسته ام که مرگ سراغم بیاید ٬ حس می کنم که خسته ام و از زندگی چیزی نمی خواهم جز آرامش مرگ و راحتی خیالی که تصور مرگ برایم به وجود می آورد.

در زندگی ام هیچ وقت از مرگ نفرت نداشته ام. هیچ وقت به سختی اش فکر نکرده ام٬ می دانم که می ترسم از مرگ و می ترسم از اینکه روزی باشد که جهانی باشد و من نباشم و البته چه فرق می کند که بعد از مردن ام جهانی باشد یا نباشد. ولی این ترس ترسی است که هر موجود زنده ای دارد و کاملا غریزی و طبیعی است. اما همیشه ماهیت مرگ برایم آنقدر هول آور نبوده که تصور اش را می کنم. خیلی وقتها دوست دارم سراغم بیاید مخصوصا وقتی که آخر شب می شود و سر می گذارم روی بالش و با خودم  فکر می کنم چه می شود این  آخرین چشم بستن ام باشد و دیگر هرگز بلند نشوم و هرگز نباشم که ببینم چه می شود و چه می خواهد بشود.

شاید کم کم باید به فکر لباس آخرتم باشم

 

+نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت22:10توسط علی احمد ابراهیمی |
تخته پاره هایی که به هم نمی رسند
امروز در سفر ام . نه تنها جسمم که روحم هم سفر رفته است ٬ سفر که نه به نوعی مرخصی استعلاجی . داخل ماشین و در خلوت صندلی به تاریکی بیرون فکر می کردم و همراه هر تیر برقی که عبور می کرد انگار صحنه ای از زندگی من بود که داشت همین طور به دنبال هم ذهنم را پر می کرد.

با خودم می گویم این همه سال گذشته و من هنوز دارم همین جاده تکراری را می روم ٬ همین جاده تکراری و یک نواخت و بی جلوه که من هیچ خاطره ای از آن دارم جز شبهای تاریکی که به خودم  فکر کرده ام و پس این همه تاریکی وقتی خوب به شیشه اتوبوس نگاه کرده ام تنها چهره خسته و غمگین مردی را دیده ام که هر بار پیر و پیر تر می شود و شیارهای صورت اش عمیق تر. نمی دانم این تجربه های آن جهانی ما از خودمان است یا نه تصوری از اسطوره های دور دور که همیشه آرزویش را داشتیم. شاید من هم در ذهنم سیمرغی دارم و زالی که رهایم نمی کند و نمی گذارد خودم باشم و مثل بچه خوب به کار زندگی ام برسم و یکی یکی پله های ترقی را طی کنم.

باشد سنگی بزرگ در کارمان آید و سرمان را چنان محکم بکوباند که یادمان برود واحد شمارش اسطوره کیلو است یا مثقال . . . .

 

+نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت1:19توسط علی احمد ابراهیمی |
بنیادتان بر باد / این خانه ها شبیه بادهای زابل اند
ببخشد ٬ امروز به شدت شعرم آمده بود و فی المجلس این دو سطر را مرقوم فرموده شاید که شعرم مداوم تر شود و بقیه اش هم بیاید . راستش بعد از شعر آخری که در چند پست قبل برایتان گذاشته ام و آن هم سالی طول کشید که آمد. شعرم خشکیده و فکر می کنم برای اینکه دوباره راه بیفتد بادی بروم و عاشق شوم .

به خدا من که دیگر در کار عالم مانده ام ٬ بشویم یک درد سر ٬ نشویم صد درد سر. یعنی یکی نیست در این جهان عریض طویل تکلیف ما را مشخص کند.

دیگر اینکه در خبرها خواندم که دولت افغاستان برای کمک به آوارگان پاکستان یک صندوق کمک ایجاد کرده و خود نیز ۱ میلیون دالر گذاشته است.

این یکی از شعر آمدن من هم جالب تر است . افغانستان ٬ آوارگان ٬ پاکستان ٬ کمک ٬ جل الخالق ؟!!!!

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت16:1توسط علی احمد ابراهیمی |
گرمای عصرگاهی و رخوت های ناگزیر
عصرها که می شود دوست دارم روبری سرمای کولر دراز بکشم و طعم گرم چای را با رخوت تن در هم بیامیزم و فکر کنم به اینکه زندگی همین خوشبختی های دم دستی است که خیلی زود می رود و خیلی زود می آید. همیشه دوست داشتم زندگی را به بستنی تشبیه کنم که فرصت خوردن اش کم است و لذت اش کوتاه و زودگذر ٬ اما حالا به این نتیجه رسیده ام که عاشقی هم دست کمی از بستنی ندارد با این تفاوت که بعد از خوردن اش تب لرز سراغت می آید و بی خود و بی جهت رو به موت می شوی ٬ بعد با خودت فکر می کنی واقعا ارزشش را داشت و می بینی چیزهایی که از دست داده ای زیاد اند و چیزهایی که بدست آوردی تکه هایی از خاطره اند و به نظر عتیقه می آیند ولی از آن دست عتیقه ها که در هر خانه ای یافت می شود و عملا خریداری جز خودت ندارد.

دوست دارم کاربردی تر فکر کنم٬ در زندگی شاید فرصت هایی باشد برای لذت و شاید فرصت هایی برای رسیدن به آرزوها .  از بخت بد فرصت ها هم مثل چراغ سبز سرچهار راه هیچ وقت به انتظار تو نمی ماند ولی تو همیشه باید منتظر اش بمانی.

هر چراغ سبزی روزی به سراغت می آید ولی اگر موقعی که چراغ سبز شد در حال بستنی خوردن باشی مطمئنا شانس عبور کردن را از دست می دهی و تا چراغ سبز بعدی معلوم نیست که چه اتفاقی می افتد. . . .

با همه اینها باز هم زنده باد حافظ که گفته است (( عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید))

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت15:8توسط علی احمد ابراهیمی |
(Boys Don't Cry ) ممنوعه هایی برای همیشه
 

نام فیلم : پسرها گریه نمی کنند - Boys Don't Cry
محصول سال : 1999
هنرپیشگان : Hilary Swank, Chloe Sevigny, Peter Sarsgaard, Brendan Sexton III, Alison Folland
کارگردان : Kimberly Ane Peirce

نه اشتباه نکنید٬ این وبلاگ نه برای تبلیغ و فروش فیلم است و نه وبلاگ تخصصی حوزه سینما. صرفا دوست دارم درباره فیلمهای تاثیرگذاری که دیده ام به عنوان اتفاق هایی در زندگی ام نگاه جدیدی داشته باشم.

فیلم پسرها گریه نمی کنند. به نظر فیلمی فیمنیستی است. از این لحاظ که دغدغه زنانه دارد و تصویرگر نگاهی است که جامعه به تمایلات همجنسگرایانه زنان دارد. اما ساخت روانشناسانه داستان و حضور شخصیتی که روحیه مردانه اش با تن زنانه اش نمی خواند و داستان عشقی که اصولا همجنسخواهانه نبود و به قول براندن رابطه boy-girl بود. تبدیل به یک رابطه کاملا زنانه می شود. به نظر می رسد فیلم بیشتر حیطه های ممنوعی را نشانه رفته است که در جامعه به وحود آمده اند و این حیطه ها نه تنها از جانب دیگران که از جانب خود فرد هم پذیرفته می شود جایی که براندن به پلیس می گوید :من یک جنایت جنسی مرتکب شده ام و خود باور دارد که اشتباه کرده و باور دارد که این درست نیست.

تماشاگر فیلم در پایان نمی داند که باید به جامعه آمریکای فیلم اعتراض کند که چرا این طور است و یا به رابطه غیر معمول و ناهنجاری روانی براندن فکر کند و نتیجه بگیرد که بیماری عامل این مصیبت است.

فیلم از این لحاظ در خور توجه است. ضربه ای که تماشاگر از کشف واقعیت می خورد و تاثیری که سرنوشت براندن در ذهن باقی می گذارد. وادارمان می کند که فکر کنیم به افرادی که مریض اند یا به جامعه ای که بیمار است و دوست دارد این بیماری فراگیر را انکار کند.

هر جامعه ای در زیر پوست خود چیزهایی دارد که هرگز دوست ندارد آنها را ببیند و هرگز نمی خواهد باور کند، آنها هستند و چه ما بخواهیم و چه نخواهیم باقی می مانند.

شاید هرگز نشود رابطه ای را که فیلم به تصویر می کشد قبول کرد. ولی گاهی قضاوت درباره یک مسئله پیچیده و سخت می شود و ما هرگز نمی توانیم مرز مشخصی بین درست و نادرست بدست آوریم . با این حال ممنوع همیشه ممنوع است

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت11:22توسط علی احمد ابراهیمی |
حکایت دایره هایی در مرکزهای ناممکن که چرخ می زنند دور من و من دور آنها
نمی دانم برای اولین بار کدام قوم یا کدام فیلسوف به سرش زد که بگوید جهان هستی دایره مانند است. ولی هر کس بوده خدا پدر و مادر و ایضا خودش را هرگز غریق رحمت اش نکند که بد بلایی به جان ما امروزی ها انداخت.

اصولا جهان دایره جهان بدی است. یعنی معنی ندارد که یکی همیشه در مرکز بماند و همه دور او برگردند و یکی از اول و ازل تا انتهای هستی همیشه خدا در محیط دایره برای خودش چرخ بزند و هرگز هم به مغزش خطور نکند که این دستگاه عریض و طویل چرا و برای چه می چرخد. نهایت آن است که از دایره ای به دایره ای و از محیطی به محیط دیگری کشانده می شود و همین طور چرخ می زند و چرخ می زند تا سر انجام یکی پیدا شود و او را از این چرخه بی پایان پرتاب کند بیرون و راحت اش کند از این همه گشتن و گشتن.

برهما معتقد است ، جاودانگی صورتی از هستی است که وجود ندارد و وقتی  به نیستی رسید آن گاه ابدی می شود. می گوید که انسانها زندگانی های مختلف دارند، گاهی در هیئت کلاغ ، گاهی درخت و گاهی انسان و آنقدر زندگانی ها را تجربه می کند تا به کمال نهایی برسد و جزئی از نیروانا شود. یعنی به نیستی جاودانه بپیوندد.

همیشه فلسفه شرق را دوست داشتم هر چند با مبانی اعتقادی ام چندان سازگار نیست ولی زیبایی خاص خودش را دارد. انگار کسی با دقت و نظم چیزهایی را کنار هم چیده است که بدجور به همدیگر می آیند. کاری به درستی یا نادرستی اش ندارم ، همه آنها تصاویری است از انسان در موقعیت های گوناگون و شاید جزئی از من که در هزاره های گذشته گم شده ، جزئی از من سرگردان که می چرخد دور خود و دور دایره هایی که ساخته است . . . .

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت17:2توسط علی احمد ابراهیمی |
ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول / زین هواهای عفن زین آبهای ناگوار
دیروز در فراغت آخر شب ٬ اتفاق تائیر گذاری برایم افتاد. دیدن فیلم یکشنبه غمگین ساخته رالف شوبل که در نوع خود فیل جالبی بود٬ فیلم بر اساس زندگی آهنگ ساز مجار رزو سورس ساخته شده است که تنها آّهنگ زنده گی اش را به معشوقه اش هدیه می دهد. اهنگ غمگین و تاثیر گذار است. اما شهرت آهنگ نه از حزن موجود در آن و نه به خاطر شهرت آهنگ ساز بلکه به خاطر وقوع خودکشی هایی است که در تمام آنها یک چیز مشترک است ٬ ردپای آهنگ یکشنبه غمیگن در مجارستان و در اروپا صدها خودکشی بین سالهای جنگ اول و دوم ثبت می شود که همه آنها بعد از شنیدن آهنگ مذکور است.

در فیلم جایی که سابو یکی از قهرمانان فیلم می گوید که راز آهنگ را کشف کرده و معتقد است که وقتی انسان در سلسله ای از حوادث بد قرار می گیرد و حس می کند که غرورش جریحه دار شده است ٬ خودکشی تنها راه باقیمانده است و آهنگ به تو می گوید که خودت را راحت کن از چیزهایی که رنجت می دهد.

هر چند فیلم به اثری خوش ساخت و قوی می ماند ولی چیزی که به شدت تماشاگر را آزار می داد شخصیت شعاری و کلیشه شده هانس به عنوان یک افسر آلمانی بود که نه قابل باور و نه قابل درک بود و مخاطب تنها می توانست نقش او را در کلیت فیلم تحمل کند. پایان فیلم تجاری و نامربوط می زد و همین برخورد تجاری با اثر قابلیت مانور فیلم بر روی یک اثر ماندگار و بحث انگیز موسیقیایی را از بین برده بود

در کل فیلم قابل دیدن و تاثیر گذار است . البته توصیه نمی کنم هر کسی آن را ببند . هر چه نباشد اسلام یک جاهایی دست ما را بسته است.

راستی ببخشید از اینکه عنوان پست نامربوط بود .

برای دانستن بیشتر راجع به آهنگ یکشنبه غمیگین  اینجا کلیک کنید

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت17:9توسط علی احمد ابراهیمی |
به نام خدایی که جنگ آفرید
نوشتن هم مثل جنگ است ٬ تا وقتی شروع نکرده ای به نوشتن از آن می ترسی و دلت می خواهد ننویسی ٬ حتی دستت را می بری جلو که شروع به نوشتن کنی ولی باز هم نمی توانی و مدام میخواهی عقب بیاندازی اش . ولی وقتی شروع شد. دیگر پایانش مشخص نیست. معلوم نیست که کی و کجا باید تمام کنی و چطور باید تمام کنی فقط می  خواهی بنویسی و بنویسی و همین طور مدام بنویسی

+نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت18:10توسط علی احمد ابراهیمی |
و ما راه میرویم روی فکرهایمان
اول از همه می خواهم تقدیریه بنویسم برای دوستی عزیز که باعث شد مدتی فکر کنم به فکرهایم و به چیزهایی که دوستشان دارم . دوم این روزها هوای تهران آدم را یاد صد سال تنهایی گارسیا مارکز می اندازد ٬ و فکر می کنی سرهنگی هستی بسته به درخت و منتظر شلیک که قلبت سوراخ شود و نمیری .

اینکه کسی برای پست قبلی ام هیچ نظری ننوشت برایم مهم نیست . مهم این بود که می خواستم بگویم این قسمت از من دیگر وجود ندارد و من عاشقیت ام را گذاشته ام کنار و کفش ها را آویزان کرده ام. و از این به بعد سعی نکنید مرا خیلی عاشق فرض کنید. البته در سیرت و گرنه که در صورت هنوز هم همچنان مشوش و ملولم .

فکر کردن به چیزهایی که دیگران نمی بینند کار خیلی بدی است. از این بابت که دیگران حق دارند چیزهایی را نمی خواهند ببیند هرگز نبیند. و ما کار ناسزایی انجام می دهیم که وادارشان می کنیم که ایهاناس جان مادرتان نگاه کنید.

فرصت نیست که بیشتر بنویسم پس نمی نویسم.

+نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت12:41توسط علی احمد ابراهیمی |
مرثیه ای بر عشق از دست رفته
پروانه ام نشسته به تابوت و

دریای هر شبه ام هامون مانده به گل

طوفان خسته ای که روی صدایم نشسته و

این فال حافظ ام که به کنعان نمی رود

دیگر کدام فرودگاه جهان را به التماست دعا کنم

وقتی هزار حرف نگفتن گلوگیرمان شد و

این شیشه های ضد من و تو همیشه هست

         *   *   *

این آخرین عاشقانه های من است

دیگر نه شعر می شوم

و نه

از عشق تو سر به استانبول و اژه و دریای سرخ و آبی و آبراهه های ونیز و صحرای گرم آریزونا

سر می گذارمت به روی شانه مادر که نیست

این بار آرزویم تو نیستی

اصلا تو نیستی

همیشه

سیگار و چای و باران عصرگاهی روی پیاده رو

اصلا تو نیستی

همیشه

این خشکی دهان و از سر پریدن است

که شعر

لعنت به تو و به واژه های شبیه تو

                              و شاعری که منم

موی بلند و بادهای گرم زابل و سیم خاردار

دیگر تمام شد

* شاید آخرین شعرم باشد برای عشقی که از دست رفته است و دیگر دوست ندارم به آن فکر کنم

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت10:58توسط علی احمد ابراهیمی |
دلمشغولی های بی پایان و آوازهای مرا ببوس با طمع چای و سیگار و باران
اینکه هر روز تلاش کنی تا خودت را از مردابی که در آن افتاده ای خلاص کنی و هیچ نتیجه ای ندهد. اینکه همیشه همیشه صبح با صدای تند ضربان قلب شروع شود و شب با حرکت کند چشم هایت بر دیوار مقابل که کی می شود خواب سراغت بیاید و کی می شود سیگاری بگیرانی و به استکان چای تلخ ات خیره شوی و هوس کنی باز هم باران بیاید روی این خاک خشک و تشنه و بی مصرف و گاه گاه دلت بخواهد که زیر لب آواز بخوانی و صدایت را نشنوی که خش آوازت آزارت ندهد و کسی نفهمد که دیگر از اسب افتاده ای و همین روزها است که از اصل و نسب هم می افتی و می شوی بی خاصیت بی خاصیت و اینکه بدانی دیگر سر و گوشت برای هیچ چیز نمی جنبد حتی به دیدن ماده ای هم نمی جنبد که احساس کنی چیزی در تو از زندگی مانده و الاقل می توانی گاهی خود را به بدمستی بزنی و فکر کنی که خوشبختی در همین چند قدمی تو در حال پیاده روی است و تو باید دست دراز کنی و بگیری اش .

نه هزیان نمی گویم ولی چیزی از واقعیت زندگی است که به داستانهای کافکا می ماند آنقدر عریان است که جلوی چشممان رژه می رود ولی ما چشم می بندیم که نبینم اش چون می ترسیم از عریانی اش و شرممان می شود که بدانیم ما هم همین قدر کریه و بد منظریم به وقت تنهایی .

شاید اگر روزی مرا ببوس را با صدای گل نراقی گوش کنی به یاد حرفهای من بیفتی و بعد با خود بگویی نویسنده دیوانه این سطور چطور توانسته این دو را به هم ربط دهد. البته حق با شماست ولی گاهی وقتها نویسنده ها حق دارند چیزی را برای خود بردارند و در دل به ریش مخاطب بخندد که این جایش را هرگز نخواهی فهمید.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت16:16توسط علی احمد ابراهیمی |
توبه گرگی که از ملازمان نصوح بود به وقت معصیت
دلم می خواهد گاهی در دل زمزمه سر بدهم و کم کم صدایت را اوج دهم و فریاد بزم

یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم

خود را چو فرو ریزم ٬ با خاک در آمیزم

نه از این بابت که خیلی عاشق تشریف دارم یا از این باب که کمی جاده خاکی می زنم ٬ بیشتر برای این است که مدتهاست دیگر خاک آلود شده ام ٬ نمی دانم گرد راه است یا درآمیزی ام با خاکیانی که فراموشی گرفته اند. با خود فکر  می کنم که دیگر دامن ام را تر نمی کنم به این آب و تر نمی کنم لبی را به این نوشابه ها که روی آن نوشته اند non alcohol تا باز دچار بدمستی شوم و فکر کنم که خیلی متفاوت ام با دیگرانی که می خورند و می خوابند و زن می ستانند و کارشان یا شکم است یا زیر شکم. ولی هر چه فکر می کنم ٬ می بینم که خاک آلودم به راهی که دیگران می روند و می آیند و ادامه دارد تا قیامتی که اگر آمدنی بود همه تان را به آن حواله می کردم.

شاید راست می گویند که می شود زنگار دل را از سیاهی پاک کرد و وانمود نمود انسانی پاک از مادر متولد شده و قرار است بدینوسیله  در یک سیکل سالم و امتحان شده اقدام به بازیافت انسان ها نمود. ولی همه مان می دانیم که بازگشتی نیست یا لااقل نقطه بازگشت ما همان جایی نیست که آغاز کرده ایم ٬ بسا مسافت ها دور است از نقطه آغاز و بسا پایانی بر تخیلاتمان درباره انسانی که گرگ نیست . و گرگی که توبه اش مرگ نیست .

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت15:58توسط علی احمد ابراهیمی |
حکایت آن ماهی قرمز که دوست داشت پیاده روی کند در خیابان بعد از ظهرهای آفتابی
چند روزه فراغت و بی کاری های دلخوش کنی که وقتی سراغت می آید آسوده و راحت آن را می گذرانی اما به تلخی آخرش که می رسی و به هیجان دوباره شروع شدن همه چیز دلت می خواهد در لحظه ای برای همیشه بمانی و هیچ گاه زمانی نباشد که تو را با خود ببرد. برای همین ماندن در این لحظات مثل پیاده روی روی سنگفرشهای داغ خیابان در بعد از ظهرهای گرم است٬ آدم را  سرمست می کند از گرما ولی خیلی زود زده می شوی از همه چیزش
نوروز با تمامی خاطره ناخوشایندی که دارد خوب است . هر چند می توانی چیزی را دوست نداشته باشی ولی آن را خوب بدانی و من معتقدم که نوروز خوب است هر چند دوستش ندارم . دلیل اش را در چند پست قبل به تشریح گفته ام . اما حالا که افتاده ام توی فراغت نوروز دوست دارم ادامه دار باشد برای اینکه لحظه های فراموشی خوبی دارد و فراغت های خوبی که تو را وادار می کندبه خودت فکر کنی به خود خود خودت
پس حرف اضافه ممنوع و اندکی تفکر . . . . .
+نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت12:27توسط علی احمد ابراهیمی |