این روزها وقتی داخل اتوبوس یا مترو یا تاکسی نشسته ام فقط بیرون را نگاه می کنم . دلم می خواهد کتاب بخوانم و به زودی اینکار را عملی خواهم کرد. انگار عطش دیوانه وارم برای خواندن و دانستم دوباره سرباز زده و دوباره دارم می خوانم و می خوانم و باز کتاب است که سراغم آمده
چقدر خوب می شد اگر روزهای عالم همیشه اتوبوسی بود که در ایستگاه های میانی هم خلوت بود و میشد با خیال راحت روی صندلی زمخت اش نشست و کتاب خواند و بعد فکر کرد چطور باید ترکی را که برداشته ام درمان کنم و چطور می توانم این همه سوال در هم برهم و این همه پریشانی اندیشه و کج و معوجی سلیقه ام را درمان کنم .
با خودم می گویم زندگی همیشه از یک جایی شروع شده و لاجرم در جایی باید تمام شود و حالا می دانم از جایی که شروع شده دلخواهم نبوده لا اقل در جایی که تمام می شود دلخواهم باشد .
راستی بهار هم رفت
نمی دانم این آپارتمان ها را چطوری می سازند که همه چیز را می شود تویش شنید . خدای ناکرده ما اگر کار خصوصی چیزی داشته باشیم باید صدا خفه کن بگذاریم یا نه از اساس تصمیم به حرکت با چراغ خاموش و موتور خاموش بگیریم.
یادم می آید در کودکی که توی روستا محل تولدم (کوه بیرون ) شریف زندگی می کردم عادت کرده بودیم که صحبت عادی مان جیغ باشد برای اینکه آنقدر فاصله ها زیاد بود که تنها به این طریق می شد چیزی را به کسی رساند. اما حالا در چهار دیواری این آپارتمانها چنانیم که خدای ناکرده صدای باد شکم را هم همسایه کناری می شنود و ایضا بویش را
دلم مدتهاست برای جیغ زدن و آزادی کامل از آن نوعی که وقتی سرم را برمی گردانم مجبور نشوم قیافه نحس کسی را تحمل کنم تنگ شده٬ نمی دانم چرا باید خوشم بیاید از شهرهایی که آنقدر بزرگند و شلوغ که آدم نمی تواند آن سرش را با چشم غیر مسلح رویت کند. و مجبور شود برای اینکه از جایی به جایی برود هی تاکسی بگیرد و هی تاکسی بگیرد و بعد خوشحال باشد که دارد توی کلان شهر زندگی می کند
{ببخشید عصبی ام دیگر}
خوب در این صورت چون دهاتی بودن بهترین راه برای مقابله با مسائل شهرنشینی جدید است در ۳۰ ثانیه لباس می پوشی و در ۶۰ ثانیه چیزی قورت می دهی و بعد هم ماراتن رسیدن به مقصد
راستی بی زنی چقدر خوب است آن هم به چند دلیل
اول اینکه می توانی از هر طرف تختخواب که خواستی بیایی پایین ٬ دوم اینکه شلخته بودن کاملا توجیه پذیر است و سومین و مهم ترین دلیل هم این است که برای کسی صبحانه درست نمی کنی که حرصت بگیرد از زندگی و خودت
{ دیروز توی مترو دروازه دولت جلوی چشم هایم یکی خودش را انداخت زیر قطار و باعث شد که به یکی دیگر از روشهای زندگی شهری پی ببرم به همین دلیل "خانم خودکشی کننده متشکرم از اینکه چیزی به معلوماتم اضافه کردید"}
قديس گفت: « ايشان را چيزي مده، بل چيزي از [ بار] ايشان بستان و با ايشان بکش. اين کار بيش از همه مايه ي خشنودي ايشان است، اگر که تو را نيز مايه ي خشنودي باشد! اگر خواستي ايشان را چيزي دهي، صدقه اي بيش مده و بگذار آن را نيز دريوزه کنند!»
زرتشت پاسخ گفت: « نه، هرگز صدقه اي نخواهم داد، زيرا نه چندان مسکين ام که صدقه دهم.»
قديس به زرتشت پوزخندي زد و گفت: « پس ببين گنجينه هايت را خواهند پذيرفت يا نه! آنان به خلوت گزيدگان بدگمان اند و باور ندارند که ما براي هديه دادن بياييم. گام هامان در کوچه هاشان طنيني سخت تنها مي افکند و شبانگاهان در بستر چون صداي پاي مردي را بشنوند که ديري پيش از برآمدن خورشيد مي گذرد، چه بسا از خويش مي پرسند که: اين دزد به کجا مي رود؟
به آدميان روي مکن. در جنگل بمان! همان به که به جانوران روي کني! چرا نه چون من باشي؛ خرسي ميان خرسان، پرنده اي ميان پرندگان؟
چنین گفت زرتشت
می خواستم برایت بنویسم و بگویم که متاسفم ام نه برای چیزی که از من می خواستی و نتوانستم بدهم و نه برای اینکه از عمق جان خواستی و من نادیده گرفتم به این خاطر که چیزی را در تو شکستم که بیشتر متعلق به تو بود نه من و چیزی را نابود کردم که تو ساخته بودی هر چند من هم آجری از آن بودم.
می خواستم برایت بنویسم ٬هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم و حس می کنم روز دیگری شروع شده با خودم می گویم امروز را می خواهم زندگی کنم و هر شب که سر می گذارم که بخوابم با خود می گویم: آّه کاش فردایی در کار نباشد.
می خواستم برایت بنویسم خاکستری شده ام و این خاکستر بیشتر به گرد مرگ شبیه است ولی مثل کنه به زندگی چسبیده ام و رهایش نمی کنم
همه اینها را می خواستم بگویم ولی آن چیز که هرگز نخواهم اش گفت را نمی دانم چه کنم و نمی دانم به که و کجا ببرم اش . هر روز حسرت وار بر دوش کشیده به این سو و آنسو می کشانم . صبح سنگینی اش بر پلکم و شب بر چشم و نیمه شب در رویایم
این سومین روز مادری است که مادرم نیست و من در این همه روزهایی که گذشت در این همه سالهایی که رفت و جای خالی اش را فقط حس کردم . می دانم خیلی وقت است که حتی سر خاک اش هم نرفته ام . خیلی وقت است که می ترسم از روبرو شدن با نام اش و از روبرو شدن با بی مادری ام. خیلی وقت است اشکی نریخته ام و انگار این طلسم سنگین را ناخواسته پذیرفته ام .
این سومین روز مادر است که همه چیز برایم تلخ و گزنده و نا آرام است . روز مادر را دوست ندارم و نمی خواهم هرگز تکرار شود. با تکرار آن تنها خاطرات کهنه ام دوباره سرباز می کنند و دوباره مرا به آغوش خود می خوانند. فروردین ۸۶ سه روز مانده به تولد ام و سه روز مانده به ربع قرن بودم ام ٬ ناگزیر می شوم با قسمی از خودم وداع کنم با تکه ای از وجودم که سالهای سال رنجور و دردمند بزرگ شدن را نگاه و کرد و ذره ذره تمام شد.
به راستی انسان تکرار ققنوسهایی است که هر روز به خاکستر می نشینند و هر بار از خاکستر پیر و پیرتر سر بر می آورند. هر روز تکه از خود را به صورت خاطره ای یا سنگ قبری و یا پاره عکسی جایی باقی می گذارد و آنگاه خود خاطره ای می شود یا سنگ قبری و یا . . .
این دو سه روز که خبر به انداخته شدن محموله کتابها در نیروز به گوشم خورد. اندکی در حالت بهت هستم. چطور میشود که مقامات فرهنگی یک کشور این قدر بی سواد و نفهم و احمق باشند و چطور می شود که ما به جایی رسیده ایم که یه عده ببخشید ـالاغ ـ بر سرنوشت ما حاکم شده اند و آنقدر از دنیا پرت اند که حتی تفاوت کتاب را با آجر نمی فهمند.
متاسفم برای خودم و برای ملت ام که حکام نالایق اش ضرب المثل تاریخ است
یاد حرف نیچه افتادم
این که هر کس خواندن تواند آموخت روزگاری نه تنها نوشتن که اندیشیدن را بر باد خواهد داد.
و کاش این مردمان هرگز خواندن نمی آموختند
در زندگی ام هیچ وقت از مرگ نفرت نداشته ام. هیچ وقت به سختی اش فکر نکرده ام٬ می دانم که می ترسم از مرگ و می ترسم از اینکه روزی باشد که جهانی باشد و من نباشم و البته چه فرق می کند که بعد از مردن ام جهانی باشد یا نباشد. ولی این ترس ترسی است که هر موجود زنده ای دارد و کاملا غریزی و طبیعی است. اما همیشه ماهیت مرگ برایم آنقدر هول آور نبوده که تصور اش را می کنم. خیلی وقتها دوست دارم سراغم بیاید مخصوصا وقتی که آخر شب می شود و سر می گذارم روی بالش و با خودم فکر می کنم چه می شود این آخرین چشم بستن ام باشد و دیگر هرگز بلند نشوم و هرگز نباشم که ببینم چه می شود و چه می خواهد بشود.
شاید کم کم باید به فکر لباس آخرتم باشم
با خودم می گویم این همه سال گذشته و من هنوز دارم همین جاده تکراری را می روم ٬ همین جاده تکراری و یک نواخت و بی جلوه که من هیچ خاطره ای از آن دارم جز شبهای تاریکی که به خودم فکر کرده ام و پس این همه تاریکی وقتی خوب به شیشه اتوبوس نگاه کرده ام تنها چهره خسته و غمگین مردی را دیده ام که هر بار پیر و پیر تر می شود و شیارهای صورت اش عمیق تر. نمی دانم این تجربه های آن جهانی ما از خودمان است یا نه تصوری از اسطوره های دور دور که همیشه آرزویش را داشتیم. شاید من هم در ذهنم سیمرغی دارم و زالی که رهایم نمی کند و نمی گذارد خودم باشم و مثل بچه خوب به کار زندگی ام برسم و یکی یکی پله های ترقی را طی کنم.
باشد سنگی بزرگ در کارمان آید و سرمان را چنان محکم بکوباند که یادمان برود واحد شمارش اسطوره کیلو است یا مثقال . . . .
به خدا من که دیگر در کار عالم مانده ام ٬ بشویم یک درد سر ٬ نشویم صد درد سر. یعنی یکی نیست در این جهان عریض طویل تکلیف ما را مشخص کند.
دیگر اینکه در خبرها خواندم که دولت افغاستان برای کمک به آوارگان پاکستان یک صندوق کمک ایجاد کرده و خود نیز ۱ میلیون دالر گذاشته است.
این یکی از شعر آمدن من هم جالب تر است . افغانستان ٬ آوارگان ٬ پاکستان ٬ کمک ٬ جل الخالق ؟!!!!
دوست دارم کاربردی تر فکر کنم٬ در زندگی شاید فرصت هایی باشد برای لذت و شاید فرصت هایی برای رسیدن به آرزوها . از بخت بد فرصت ها هم مثل چراغ سبز سرچهار راه هیچ وقت به انتظار تو نمی ماند ولی تو همیشه باید منتظر اش بمانی.
هر چراغ سبزی روزی به سراغت می آید ولی اگر موقعی که چراغ سبز شد در حال بستنی خوردن باشی مطمئنا شانس عبور کردن را از دست می دهی و تا چراغ سبز بعدی معلوم نیست که چه اتفاقی می افتد. . . .
با همه اینها باز هم زنده باد حافظ که گفته است (( عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید))

نام فیلم : پسرها گریه نمی کنند - Boys Don't Cry
محصول سال : 1999
هنرپیشگان : Hilary Swank, Chloe Sevigny, Peter Sarsgaard, Brendan Sexton III, Alison Folland
کارگردان : Kimberly Ane Peirce
نه اشتباه نکنید٬ این وبلاگ نه برای تبلیغ و فروش فیلم است و نه وبلاگ تخصصی حوزه سینما. صرفا دوست دارم درباره فیلمهای تاثیرگذاری که دیده ام به عنوان اتفاق هایی در زندگی ام نگاه جدیدی داشته باشم.
فیلم پسرها گریه نمی کنند. به نظر فیلمی فیمنیستی است. از این لحاظ که دغدغه زنانه دارد و تصویرگر نگاهی است که جامعه به تمایلات همجنسگرایانه زنان دارد. اما ساخت روانشناسانه داستان و حضور شخصیتی که روحیه مردانه اش با تن زنانه اش نمی خواند و داستان عشقی که اصولا همجنسخواهانه نبود و به قول براندن رابطه boy-girl بود. تبدیل به یک رابطه کاملا زنانه می شود. به نظر می رسد فیلم بیشتر حیطه های ممنوعی را نشانه رفته است که در جامعه به وحود آمده اند و این حیطه ها نه تنها از جانب دیگران که از جانب خود فرد هم پذیرفته می شود جایی که براندن به پلیس می گوید :من یک جنایت جنسی مرتکب شده ام و خود باور دارد که اشتباه کرده و باور دارد که این درست نیست.
تماشاگر فیلم در پایان نمی داند که باید به جامعه آمریکای فیلم اعتراض کند که چرا این طور است و یا به رابطه غیر معمول و ناهنجاری روانی براندن فکر کند و نتیجه بگیرد که بیماری عامل این مصیبت است.
فیلم از این لحاظ در خور توجه است. ضربه ای که تماشاگر از کشف واقعیت می خورد و تاثیری که سرنوشت براندن در ذهن باقی می گذارد. وادارمان می کند که فکر کنیم به افرادی که مریض اند یا به جامعه ای که بیمار است و دوست دارد این بیماری فراگیر را انکار کند.
هر جامعه ای در زیر پوست خود چیزهایی دارد که هرگز دوست ندارد آنها را ببیند و هرگز نمی خواهد باور کند، آنها هستند و چه ما بخواهیم و چه نخواهیم باقی می مانند.
شاید هرگز نشود رابطه ای را که فیلم به تصویر می کشد قبول کرد. ولی گاهی قضاوت درباره یک مسئله پیچیده و سخت می شود و ما هرگز نمی توانیم مرز مشخصی بین درست و نادرست بدست آوریم . با این حال ممنوع همیشه ممنوع است
اصولا جهان دایره جهان بدی است. یعنی معنی ندارد که یکی همیشه در مرکز بماند و همه دور او برگردند و یکی از اول و ازل تا انتهای هستی همیشه خدا در محیط دایره برای خودش چرخ بزند و هرگز هم به مغزش خطور نکند که این دستگاه عریض و طویل چرا و برای چه می چرخد. نهایت آن است که از دایره ای به دایره ای و از محیطی به محیط دیگری کشانده می شود و همین طور چرخ می زند و چرخ می زند تا سر انجام یکی پیدا شود و او را از این چرخه بی پایان پرتاب کند بیرون و راحت اش کند از این همه گشتن و گشتن.
برهما معتقد است ، جاودانگی صورتی از هستی است که وجود ندارد و وقتی به نیستی رسید آن گاه ابدی می شود. می گوید که انسانها زندگانی های مختلف دارند، گاهی در هیئت کلاغ ، گاهی درخت و گاهی انسان و آنقدر زندگانی ها را تجربه می کند تا به کمال نهایی برسد و جزئی از نیروانا شود. یعنی به نیستی جاودانه بپیوندد.
همیشه فلسفه شرق را دوست داشتم هر چند با مبانی اعتقادی ام چندان سازگار نیست ولی زیبایی خاص خودش را دارد. انگار کسی با دقت و نظم چیزهایی را کنار هم چیده است که بدجور به همدیگر می آیند. کاری به درستی یا نادرستی اش ندارم ، همه آنها تصاویری است از انسان در موقعیت های گوناگون و شاید جزئی از من که در هزاره های گذشته گم شده ، جزئی از من سرگردان که می چرخد دور خود و دور دایره هایی که ساخته است . . . .
در فیلم جایی که سابو یکی از قهرمانان فیلم می گوید که راز آهنگ را کشف کرده و معتقد است که وقتی انسان در سلسله ای از حوادث بد قرار می گیرد و حس می کند که غرورش جریحه دار شده است ٬ خودکشی تنها راه باقیمانده است و آهنگ به تو می گوید که خودت را راحت کن از چیزهایی که رنجت می دهد.
هر چند فیلم به اثری خوش ساخت و قوی می ماند ولی چیزی که به شدت تماشاگر را آزار می داد شخصیت شعاری و کلیشه شده هانس به عنوان یک افسر آلمانی بود که نه قابل باور و نه قابل درک بود و مخاطب تنها می توانست نقش او را در کلیت فیلم تحمل کند. پایان فیلم تجاری و نامربوط می زد و همین برخورد تجاری با اثر قابلیت مانور فیلم بر روی یک اثر ماندگار و بحث انگیز موسیقیایی را از بین برده بود
در کل فیلم قابل دیدن و تاثیر گذار است . البته توصیه نمی کنم هر کسی آن را ببند . هر چه نباشد اسلام یک جاهایی دست ما را بسته است.
راستی ببخشید از اینکه عنوان پست نامربوط بود .
برای دانستن بیشتر راجع به آهنگ یکشنبه غمیگین اینجا کلیک کنید
اینکه کسی برای پست قبلی ام هیچ نظری ننوشت برایم مهم نیست . مهم این بود که می خواستم بگویم این قسمت از من دیگر وجود ندارد و من عاشقیت ام را گذاشته ام کنار و کفش ها را آویزان کرده ام. و از این به بعد سعی نکنید مرا خیلی عاشق فرض کنید. البته در سیرت و گرنه که در صورت هنوز هم همچنان مشوش و ملولم .
فکر کردن به چیزهایی که دیگران نمی بینند کار خیلی بدی است. از این بابت که دیگران حق دارند چیزهایی را نمی خواهند ببیند هرگز نبیند. و ما کار ناسزایی انجام می دهیم که وادارشان می کنیم که ایهاناس جان مادرتان نگاه کنید.
فرصت نیست که بیشتر بنویسم پس نمی نویسم.
دریای هر شبه ام هامون مانده به گل
طوفان خسته ای که روی صدایم نشسته و
این فال حافظ ام که به کنعان نمی رود
دیگر کدام فرودگاه جهان را به التماست دعا کنم
وقتی هزار حرف نگفتن گلوگیرمان شد و
این شیشه های ضد من و تو همیشه هست
* * *
این آخرین عاشقانه های من است
دیگر نه شعر می شوم
و نه
از عشق تو سر به استانبول و اژه و دریای سرخ و آبی و آبراهه های ونیز و صحرای گرم آریزونا
سر می گذارمت به روی شانه مادر که نیست
این بار آرزویم تو نیستی
اصلا تو نیستی
همیشه
سیگار و چای و باران عصرگاهی روی پیاده رو
اصلا تو نیستی
همیشه
این خشکی دهان و از سر پریدن است
که شعر
لعنت به تو و به واژه های شبیه تو
و شاعری که منم
موی بلند و بادهای گرم زابل و سیم خاردار
دیگر تمام شد
* شاید آخرین شعرم باشد برای عشقی که از دست رفته است و دیگر دوست ندارم به آن فکر کنم
نه هزیان نمی گویم ولی چیزی از واقعیت زندگی است که به داستانهای کافکا می ماند آنقدر عریان است که جلوی چشممان رژه می رود ولی ما چشم می بندیم که نبینم اش چون می ترسیم از عریانی اش و شرممان می شود که بدانیم ما هم همین قدر کریه و بد منظریم به وقت تنهایی .
شاید اگر روزی مرا ببوس را با صدای گل نراقی گوش کنی به یاد حرفهای من بیفتی و بعد با خود بگویی نویسنده دیوانه این سطور چطور توانسته این دو را به هم ربط دهد. البته حق با شماست ولی گاهی وقتها نویسنده ها حق دارند چیزی را برای خود بردارند و در دل به ریش مخاطب بخندد که این جایش را هرگز نخواهی فهمید.
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
خود را چو فرو ریزم ٬ با خاک در آمیزم
نه از این بابت که خیلی عاشق تشریف دارم یا از این باب که کمی جاده خاکی می زنم ٬ بیشتر برای این است که مدتهاست دیگر خاک آلود شده ام ٬ نمی دانم گرد راه است یا درآمیزی ام با خاکیانی که فراموشی گرفته اند. با خود فکر می کنم که دیگر دامن ام را تر نمی کنم به این آب و تر نمی کنم لبی را به این نوشابه ها که روی آن نوشته اند non alcohol تا باز دچار بدمستی شوم و فکر کنم که خیلی متفاوت ام با دیگرانی که می خورند و می خوابند و زن می ستانند و کارشان یا شکم است یا زیر شکم. ولی هر چه فکر می کنم ٬ می بینم که خاک آلودم به راهی که دیگران می روند و می آیند و ادامه دارد تا قیامتی که اگر آمدنی بود همه تان را به آن حواله می کردم.
شاید راست می گویند که می شود زنگار دل را از سیاهی پاک کرد و وانمود نمود انسانی پاک از مادر متولد شده و قرار است بدینوسیله در یک سیکل سالم و امتحان شده اقدام به بازیافت انسان ها نمود. ولی همه مان می دانیم که بازگشتی نیست یا لااقل نقطه بازگشت ما همان جایی نیست که آغاز کرده ایم ٬ بسا مسافت ها دور است از نقطه آغاز و بسا پایانی بر تخیلاتمان درباره انسانی که گرگ نیست . و گرگی که توبه اش مرگ نیست .


