جهان با تمام ستاره ها
سیاره ها
یک تکه از سرک های نه چندان بلند
پست
این سرفه ها که تکانم نمی دهند
به تمنای تو
تا باشدم که شهر
جهانی به هر زبان
از قندهار زمین
تا
آسمان
بامیان
ما ملتی بزرگ به روی کاغذیم
و حق من از دختران قندهار
از زمین های کابل
از سرک های بامیان
از خاک باد چادری ات
بوی انار نارس و
غوغای انتحار
کاش ام که شهر انتحارم کند میان تو
تا مردمان قبیله ات
چشمانشان به کف
کف بر دهان
سنگسارمان کند
ای سالگرد ناتمام
بکارتهای رفته
قومندان های مرده
و دختران دماغشان نبوده
بر هفته نامه تایمز
* * *
یک پای روی مین
یک دست جام باده
در رگ رگم تمام فاضلابهای کابل
انگار من نجاست شهرم
یا شهر من نجس
علی احمد ابراهیمی - کابل
کابل شهری با معیارهای کوتاه و بلند ٬ به کوتاهی خیابانهای شلوغ و پر ترافیک اش و به بلندی جامعه به شدت سرمایه زده اش
و من در دل این شهر مردمانی را می بینم که آجر به آجر می سازند و مردمانی که فقط تخریب می کنند . با این همه کابل شهر زندگی است و زندگی دقیقا به کثیفی پیاده روهایش در حرکت است.
و با این همه من این شهر را دوست دارم
دلم هوای دشت کرده و هوای کوه کرده و هوای هر چه بی هوایی است و کاش می شد
آن چیز که یافت می نشود آنم آرزوست
یادم آمد روزی که مرحوم هنری دونانت سویسی صلیب سرخ جهانی را بنا نهاد تا در بحبوحه جنگ و خشونت ٬ چراغی برای زنده ماندن نشان آدمیت روشن باشد. هرگز و هرگز فکر نمی کرد روزی در مملکتی که ادعای اسلام و بشر دوستی اش گوش فلک را کر کرده و آدمی که خودش را به عنوان یک مربی هلال احمر بخشی از سازمان انسان دوستی می داند که وظیفه اش گرامی داشت و کمک به انسانیت است. این چنین درگیر حقارت های بشری است و جالب اینجاست که اظهار و اعلامش هم نه تنها برای کسی عجیب نیست بلکه به عنوان حقی طبیعی قلمداد می شود و به راحتی پذیرفته می شود که بله ایشان حق دارند.
بیچاره سعدی که گلو پاره کرده بود ٬ بنی آدم اعضای یکدیگرند.

چند روز پیش توانستم فیلم مهلکه یا جعبه رنج از کاترین بیگلو را ببینم. فیلم با تمام جوایز اسکارش و با تمام حرفهایی که برایش گفته شده بود. فیلم خوبی بود. کاری درباره جنگ از دید یک آمریکایی و در آن نه از شعارهای آمریکای بزرگ خبری بود و نه از اداهای ضد جنگی و ضد استعماری این روزها. داستان سربازی را روایت می کند که نه آدم سیاسی است و نه روشنفکر است و نه کاری به بازیهای روزگار دارد. تنها و تنها بمب می شناسد و کلیدهای انفجاری ٬ جیمز متخصصی است که بازی زیبایی را با مرگ راه انداخته است و فلسفه اش تنها این است که بهترین راه خنثی کردن بمب٬ زنده ماندن است.
در فیلم نه مردم عراق بد تصویر شده اند و نه سربازان خوب . همه خودشان هستند. حتی تروریستها هم بیشتر تیپهای بی رنگی از انسانهایی هستند که چهره ندارند.
فیلم نه باشکوه است و نه بزرگ . تنها چیزی که بیشتر از همه مخاطب را به خود جلب می کند واقعیت عریانی است که در فیلم جریان دارد. انگار که صحنه های واقعی زندگی سربازان و مردم عراق را می بینم.
به هر صورت ارزش یک بار دیدن و حتی دو بار دیدن را دارد.

« استیو مک کری عکاس این عکس که در سال ۲۰۰۶ این عکس را در روستایی نزدیک بند امیر بامیان گرفته بود . از علی پسر داخل عکس می پرسد که دوست دارد در آینده چکار کنند و علی جواب داده است که می خواهد حقوق دان شود. بعد از سه سال از گرفتن عکس استیو موفق می شود با همکاری دوستانش دوباره علی را پیدا کند و زمینه را برای درس خواندن و به آروزیش رسیدن فراهم کند»
من با خودم فکر کردم . انسان غربی مرفه بی درد . آنچنان در اخلاقیات پیش افتاده که نسبت به عکسی که گرفته و نسبت به انسانی که روزی جلوی دوربینش ایستاده احساس مسئولیت می کند. و ما هنوز ...
لینک وبلاگ عکاس را ببیند استیو مک کری
