و مادری که در آیینه بود
این سومین روز مادری است که مادرم نیست و من در این همه روزهایی که گذشت در این همه سالهایی که رفت و جای خالی اش را فقط حس کردم . می دانم خیلی وقت است که حتی سر خاک اش هم نرفته ام . خیلی وقت است که می ترسم از روبرو شدن با نام اش و از روبرو شدن با بی مادری ام. خیلی وقت است اشکی نریخته ام و انگار این طلسم سنگین را ناخواسته پذیرفته ام .
این سومین روز مادر است که همه چیز برایم تلخ و گزنده و نا آرام است . روز مادر را دوست ندارم و نمی خواهم هرگز تکرار شود. با تکرار آن تنها خاطرات کهنه ام دوباره سرباز می کنند و دوباره مرا به آغوش خود می خوانند. فروردین ۸۶ سه روز مانده به تولد ام و سه روز مانده به ربع قرن بودم ام ٬ ناگزیر می شوم با قسمی از خودم وداع کنم با تکه ای از وجودم که سالهای سال رنجور و دردمند بزرگ شدن را نگاه و کرد و ذره ذره تمام شد.
به راستی انسان تکرار ققنوسهایی است که هر روز به خاکستر می نشینند و هر بار از خاکستر پیر و پیرتر سر بر می آورند. هر روز تکه از خود را به صورت خاطره ای یا سنگ قبری و یا پاره عکسی جایی باقی می گذارد و آنگاه خود خاطره ای می شود یا سنگ قبری و یا . . .