و مادری که در آیینه بود

این روزها آنقدر اوضاع ملتهب شده که فراموش کردم روز مادر را گرامی بدارم ٬ یادم رفت که باید راجع به مادرم می نوشتم و می نوشتم که دیگر ندارم اش و هرگز نمی شود که دوباره جای خالی اش را . . .

این سومین روز مادری است که مادرم نیست و من در این همه روزهایی که گذشت در این همه سالهایی که رفت و جای خالی اش را فقط حس کردم . می دانم خیلی وقت است که حتی سر خاک اش هم نرفته ام . خیلی وقت است که می ترسم از روبرو شدن با نام اش و از روبرو شدن با بی مادری ام. خیلی وقت است اشکی نریخته ام و انگار این طلسم سنگین را ناخواسته پذیرفته ام .

این سومین روز مادر است که همه چیز برایم تلخ و گزنده و نا آرام است . روز مادر را دوست ندارم و نمی خواهم هرگز تکرار شود. با تکرار آن تنها خاطرات کهنه ام دوباره سرباز می کنند و دوباره مرا به آغوش خود می خوانند. فروردین ۸۶ سه روز مانده به تولد ام و سه روز مانده به ربع قرن بودم ام ٬ ناگزیر می شوم با قسمی از خودم وداع کنم با تکه ای از وجودم که سالهای سال رنجور و دردمند بزرگ شدن را نگاه و کرد و ذره ذره تمام شد.

به راستی انسان تکرار ققنوسهایی است که هر روز به خاکستر می نشینند و هر بار از خاکستر پیر و پیرتر سر بر می آورند. هر روز تکه از خود را به صورت خاطره ای یا سنگ قبری و یا پاره عکسی جایی باقی می گذارد و آنگاه خود خاطره ای می شود یا سنگ قبری و یا . . .

این که هر کس خواندن تواند آموخت

هر چه سعی کردم بی تفاوت باشم نتوانستم. هر چی سعی کردم این یکی را هم جزئی از تلفات برای پیشرفت به حساب بیاورم باز هم نتوانسم . نمی دانم واقعا چطور می توانم توجیه کنم خودم را و راضی شوم به اینکه بگویم نه درست می شود. آخر این وضعیتی نیست که قابل درست شدن باشد.

این دو سه روز که خبر به انداخته شدن محموله کتابها در نیروز به گوشم خورد. اندکی در حالت بهت هستم. چطور میشود که مقامات فرهنگی یک کشور این قدر بی سواد و نفهم و احمق باشند و چطور می شود که ما به جایی رسیده ایم که یه عده ببخشید ـالاغ ـ بر سرنوشت ما حاکم شده اند و آنقدر از دنیا پرت اند که حتی تفاوت کتاب را با آجر نمی فهمند.

متاسفم برای خودم و برای ملت ام که حکام نالایق اش ضرب المثل تاریخ است

یاد حرف نیچه افتادم

این که هر کس خواندن تواند آموخت روزگاری نه تنها نوشتن که اندیشیدن را بر باد خواهد داد.

و کاش این مردمان هرگز خواندن نمی آموختند

صورت هایی که تکه تکه اند در آیینه هایی شکسته و زنگاری که پیری است

این روز ها دغدغه پیری را دارم. گاهی حس می کنم که آنقدر ضعیف و نحیف ام که نمی توانم از رختخوابم تکان بخورم و نشسته ام که مرگ سراغم بیاید ٬ حس می کنم که خسته ام و از زندگی چیزی نمی خواهم جز آرامش مرگ و راحتی خیالی که تصور مرگ برایم به وجود می آورد.

در زندگی ام هیچ وقت از مرگ نفرت نداشته ام. هیچ وقت به سختی اش فکر نکرده ام٬ می دانم که می ترسم از مرگ و می ترسم از اینکه روزی باشد که جهانی باشد و من نباشم و البته چه فرق می کند که بعد از مردن ام جهانی باشد یا نباشد. ولی این ترس ترسی است که هر موجود زنده ای دارد و کاملا غریزی و طبیعی است. اما همیشه ماهیت مرگ برایم آنقدر هول آور نبوده که تصور اش را می کنم. خیلی وقتها دوست دارم سراغم بیاید مخصوصا وقتی که آخر شب می شود و سر می گذارم روی بالش و با خودم  فکر می کنم چه می شود این  آخرین چشم بستن ام باشد و دیگر هرگز بلند نشوم و هرگز نباشم که ببینم چه می شود و چه می خواهد بشود.

شاید کم کم باید به فکر لباس آخرتم باشم

 

تخته پاره هایی که به هم نمی رسند

امروز در سفر ام . نه تنها جسمم که روحم هم سفر رفته است ٬ سفر که نه به نوعی مرخصی استعلاجی . داخل ماشین و در خلوت صندلی به تاریکی بیرون فکر می کردم و همراه هر تیر برقی که عبور می کرد انگار صحنه ای از زندگی من بود که داشت همین طور به دنبال هم ذهنم را پر می کرد.

با خودم می گویم این همه سال گذشته و من هنوز دارم همین جاده تکراری را می روم ٬ همین جاده تکراری و یک نواخت و بی جلوه که من هیچ خاطره ای از آن دارم جز شبهای تاریکی که به خودم  فکر کرده ام و پس این همه تاریکی وقتی خوب به شیشه اتوبوس نگاه کرده ام تنها چهره خسته و غمگین مردی را دیده ام که هر بار پیر و پیر تر می شود و شیارهای صورت اش عمیق تر. نمی دانم این تجربه های آن جهانی ما از خودمان است یا نه تصوری از اسطوره های دور دور که همیشه آرزویش را داشتیم. شاید من هم در ذهنم سیمرغی دارم و زالی که رهایم نمی کند و نمی گذارد خودم باشم و مثل بچه خوب به کار زندگی ام برسم و یکی یکی پله های ترقی را طی کنم.

باشد سنگی بزرگ در کارمان آید و سرمان را چنان محکم بکوباند که یادمان برود واحد شمارش اسطوره کیلو است یا مثقال . . . .