بنیادتان بر باد / این خانه ها شبیه بادهای زابل اند

ببخشد ٬ امروز به شدت شعرم آمده بود و فی المجلس این دو سطر را مرقوم فرموده شاید که شعرم مداوم تر شود و بقیه اش هم بیاید . راستش بعد از شعر آخری که در چند پست قبل برایتان گذاشته ام و آن هم سالی طول کشید که آمد. شعرم خشکیده و فکر می کنم برای اینکه دوباره راه بیفتد بادی بروم و عاشق شوم .

به خدا من که دیگر در کار عالم مانده ام ٬ بشویم یک درد سر ٬ نشویم صد درد سر. یعنی یکی نیست در این جهان عریض طویل تکلیف ما را مشخص کند.

دیگر اینکه در خبرها خواندم که دولت افغاستان برای کمک به آوارگان پاکستان یک صندوق کمک ایجاد کرده و خود نیز ۱ میلیون دالر گذاشته است.

این یکی از شعر آمدن من هم جالب تر است . افغانستان ٬ آوارگان ٬ پاکستان ٬ کمک ٬ جل الخالق ؟!!!!

گرمای عصرگاهی و رخوت های ناگزیر

عصرها که می شود دوست دارم روبری سرمای کولر دراز بکشم و طعم گرم چای را با رخوت تن در هم بیامیزم و فکر کنم به اینکه زندگی همین خوشبختی های دم دستی است که خیلی زود می رود و خیلی زود می آید. همیشه دوست داشتم زندگی را به بستنی تشبیه کنم که فرصت خوردن اش کم است و لذت اش کوتاه و زودگذر ٬ اما حالا به این نتیجه رسیده ام که عاشقی هم دست کمی از بستنی ندارد با این تفاوت که بعد از خوردن اش تب لرز سراغت می آید و بی خود و بی جهت رو به موت می شوی ٬ بعد با خودت فکر می کنی واقعا ارزشش را داشت و می بینی چیزهایی که از دست داده ای زیاد اند و چیزهایی که بدست آوردی تکه هایی از خاطره اند و به نظر عتیقه می آیند ولی از آن دست عتیقه ها که در هر خانه ای یافت می شود و عملا خریداری جز خودت ندارد.

دوست دارم کاربردی تر فکر کنم٬ در زندگی شاید فرصت هایی باشد برای لذت و شاید فرصت هایی برای رسیدن به آرزوها .  از بخت بد فرصت ها هم مثل چراغ سبز سرچهار راه هیچ وقت به انتظار تو نمی ماند ولی تو همیشه باید منتظر اش بمانی.

هر چراغ سبزی روزی به سراغت می آید ولی اگر موقعی که چراغ سبز شد در حال بستنی خوردن باشی مطمئنا شانس عبور کردن را از دست می دهی و تا چراغ سبز بعدی معلوم نیست که چه اتفاقی می افتد. . . .

با همه اینها باز هم زنده باد حافظ که گفته است (( عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید))

 

(Boys Don't Cry ) ممنوعه هایی برای همیشه

 

نام فیلم : پسرها گریه نمی کنند - Boys Don't Cry
محصول سال : 1999
هنرپیشگان : Hilary Swank, Chloe Sevigny, Peter Sarsgaard, Brendan Sexton III, Alison Folland
کارگردان : Kimberly Ane Peirce

نه اشتباه نکنید٬ این وبلاگ نه برای تبلیغ و فروش فیلم است و نه وبلاگ تخصصی حوزه سینما. صرفا دوست دارم درباره فیلمهای تاثیرگذاری که دیده ام به عنوان اتفاق هایی در زندگی ام نگاه جدیدی داشته باشم.

فیلم پسرها گریه نمی کنند. به نظر فیلمی فیمنیستی است. از این لحاظ که دغدغه زنانه دارد و تصویرگر نگاهی است که جامعه به تمایلات همجنسگرایانه زنان دارد. اما ساخت روانشناسانه داستان و حضور شخصیتی که روحیه مردانه اش با تن زنانه اش نمی خواند و داستان عشقی که اصولا همجنسخواهانه نبود و به قول براندن رابطه boy-girl بود. تبدیل به یک رابطه کاملا زنانه می شود. به نظر می رسد فیلم بیشتر حیطه های ممنوعی را نشانه رفته است که در جامعه به وحود آمده اند و این حیطه ها نه تنها از جانب دیگران که از جانب خود فرد هم پذیرفته می شود جایی که براندن به پلیس می گوید :من یک جنایت جنسی مرتکب شده ام و خود باور دارد که اشتباه کرده و باور دارد که این درست نیست.

تماشاگر فیلم در پایان نمی داند که باید به جامعه آمریکای فیلم اعتراض کند که چرا این طور است و یا به رابطه غیر معمول و ناهنجاری روانی براندن فکر کند و نتیجه بگیرد که بیماری عامل این مصیبت است.

فیلم از این لحاظ در خور توجه است. ضربه ای که تماشاگر از کشف واقعیت می خورد و تاثیری که سرنوشت براندن در ذهن باقی می گذارد. وادارمان می کند که فکر کنیم به افرادی که مریض اند یا به جامعه ای که بیمار است و دوست دارد این بیماری فراگیر را انکار کند.

هر جامعه ای در زیر پوست خود چیزهایی دارد که هرگز دوست ندارد آنها را ببیند و هرگز نمی خواهد باور کند، آنها هستند و چه ما بخواهیم و چه نخواهیم باقی می مانند.

شاید هرگز نشود رابطه ای را که فیلم به تصویر می کشد قبول کرد. ولی گاهی قضاوت درباره یک مسئله پیچیده و سخت می شود و ما هرگز نمی توانیم مرز مشخصی بین درست و نادرست بدست آوریم . با این حال ممنوع همیشه ممنوع است

حکایت دایره هایی در مرکزهای ناممکن که چرخ می زنند دور من و من دور آنها

نمی دانم برای اولین بار کدام قوم یا کدام فیلسوف به سرش زد که بگوید جهان هستی دایره مانند است. ولی هر کس بوده خدا پدر و مادر و ایضا خودش را هرگز غریق رحمت اش نکند که بد بلایی به جان ما امروزی ها انداخت.

اصولا جهان دایره جهان بدی است. یعنی معنی ندارد که یکی همیشه در مرکز بماند و همه دور او برگردند و یکی از اول و ازل تا انتهای هستی همیشه خدا در محیط دایره برای خودش چرخ بزند و هرگز هم به مغزش خطور نکند که این دستگاه عریض و طویل چرا و برای چه می چرخد. نهایت آن است که از دایره ای به دایره ای و از محیطی به محیط دیگری کشانده می شود و همین طور چرخ می زند و چرخ می زند تا سر انجام یکی پیدا شود و او را از این چرخه بی پایان پرتاب کند بیرون و راحت اش کند از این همه گشتن و گشتن.

برهما معتقد است ، جاودانگی صورتی از هستی است که وجود ندارد و وقتی  به نیستی رسید آن گاه ابدی می شود. می گوید که انسانها زندگانی های مختلف دارند، گاهی در هیئت کلاغ ، گاهی درخت و گاهی انسان و آنقدر زندگانی ها را تجربه می کند تا به کمال نهایی برسد و جزئی از نیروانا شود. یعنی به نیستی جاودانه بپیوندد.

همیشه فلسفه شرق را دوست داشتم هر چند با مبانی اعتقادی ام چندان سازگار نیست ولی زیبایی خاص خودش را دارد. انگار کسی با دقت و نظم چیزهایی را کنار هم چیده است که بدجور به همدیگر می آیند. کاری به درستی یا نادرستی اش ندارم ، همه آنها تصاویری است از انسان در موقعیت های گوناگون و شاید جزئی از من که در هزاره های گذشته گم شده ، جزئی از من سرگردان که می چرخد دور خود و دور دایره هایی که ساخته است . . . .

ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول / زین هواهای عفن زین آبهای ناگوار

دیروز در فراغت آخر شب ٬ اتفاق تائیر گذاری برایم افتاد. دیدن فیلم یکشنبه غمگین ساخته رالف شوبل که در نوع خود فیل جالبی بود٬ فیلم بر اساس زندگی آهنگ ساز مجار رزو سورس ساخته شده است که تنها آّهنگ زنده گی اش را به معشوقه اش هدیه می دهد. اهنگ غمگین و تاثیر گذار است. اما شهرت آهنگ نه از حزن موجود در آن و نه به خاطر شهرت آهنگ ساز بلکه به خاطر وقوع خودکشی هایی است که در تمام آنها یک چیز مشترک است ٬ ردپای آهنگ یکشنبه غمیگن در مجارستان و در اروپا صدها خودکشی بین سالهای جنگ اول و دوم ثبت می شود که همه آنها بعد از شنیدن آهنگ مذکور است.

در فیلم جایی که سابو یکی از قهرمانان فیلم می گوید که راز آهنگ را کشف کرده و معتقد است که وقتی انسان در سلسله ای از حوادث بد قرار می گیرد و حس می کند که غرورش جریحه دار شده است ٬ خودکشی تنها راه باقیمانده است و آهنگ به تو می گوید که خودت را راحت کن از چیزهایی که رنجت می دهد.

هر چند فیلم به اثری خوش ساخت و قوی می ماند ولی چیزی که به شدت تماشاگر را آزار می داد شخصیت شعاری و کلیشه شده هانس به عنوان یک افسر آلمانی بود که نه قابل باور و نه قابل درک بود و مخاطب تنها می توانست نقش او را در کلیت فیلم تحمل کند. پایان فیلم تجاری و نامربوط می زد و همین برخورد تجاری با اثر قابلیت مانور فیلم بر روی یک اثر ماندگار و بحث انگیز موسیقیایی را از بین برده بود

در کل فیلم قابل دیدن و تاثیر گذار است . البته توصیه نمی کنم هر کسی آن را ببند . هر چه نباشد اسلام یک جاهایی دست ما را بسته است.

راستی ببخشید از اینکه عنوان پست نامربوط بود .

برای دانستن بیشتر راجع به آهنگ یکشنبه غمیگین  اینجا کلیک کنید

 

به نام خدایی که جنگ آفرید

نوشتن هم مثل جنگ است ٬ تا وقتی شروع نکرده ای به نوشتن از آن می ترسی و دلت می خواهد ننویسی ٬ حتی دستت را می بری جلو که شروع به نوشتن کنی ولی باز هم نمی توانی و مدام میخواهی عقب بیاندازی اش . ولی وقتی شروع شد. دیگر پایانش مشخص نیست. معلوم نیست که کی و کجا باید تمام کنی و چطور باید تمام کنی فقط می  خواهی بنویسی و بنویسی و همین طور مدام بنویسی