4

روزهایی در زندگی آدمها هست که طعم تلخ زندگی را می چشیم ولی تلخی اش را باور نمی کنیم . آخر گفته اند زندگی شیرین است !!!
 
 
 

3

وقتی خنجر از پشت میخوری سعی کن آخ نگی ٬ چون دلش می شکنه

عقاید یک خشک مغز2

هر آدمی در طول زندگی  شانس موفقیت دارد. ولی فقط شانس اش را دارد.

عقاید یک خشک مغز 1

آدمها همیشه دوست دارند خودشان را اثبات کنند. حتی اگر شده تنبان وارونه پا می کنند که بگویند سرمان خیلی شلوغ است.

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما

دنبال آرامش می گردم . دنبال چیزی که کمی آرامم کند. چیزی به رنگ غزل به زیبایی شعر و به شیدایی روزهای دیوانگی ام. حس می کنم این روزها دیگر روز من نیست یا من نیستم و این روزها همان روزهای همیشگی اند. دوست ندارم اینجا را این را بی پرده می گویم بی پرده می گویم که این روزها شاید هر چند روز یکبار از خانه خارج می شوم و نگاهم به نگاه دیگران می خورد. دوست ندارم اینجا را ٬ بدم می آید از همه چیزش از تکه تکه چیزهایی که مرا یاد هر چه پلشتی است می اندازد.

دلم هوای دشت کرده و هوای کوه کرده و هوای هر چه بی هوایی است و کاش می شد

آن چیز که یافت می نشود آنم آرزوست

جای آن است که خون موج زند در دل لعل

چند وقت پیش زن برادرم برای ثبت نام فرزند ۶ ساله اش در کلاسهای هلال احمر رفته بود و با کمال تعجب شنیده بود که مربی مربوطه از افغانی ها خوشش نمی آید و بنابر این از ثبت نام در کلاس های هلال احمر معذوریم.

یادم آمد روزی که مرحوم  هنری دونانت سویسی صلیب سرخ جهانی را بنا نهاد تا در بحبوحه جنگ و خشونت ٬ چراغی برای زنده ماندن نشان آدمیت روشن باشد. هرگز و هرگز فکر نمی کرد روزی در مملکتی که ادعای اسلام و بشر دوستی اش گوش فلک را کر کرده و آدمی که خودش را به عنوان یک مربی هلال احمر بخشی از سازمان انسان دوستی می داند که وظیفه اش گرامی داشت و کمک به انسانیت است. این چنین درگیر حقارت های بشری است و جالب اینجاست که اظهار و اعلامش هم نه تنها برای کسی عجیب نیست بلکه به عنوان حقی طبیعی قلمداد می شود و به راحتی پذیرفته می شود که بله ایشان حق دارند.

بیچاره سعدی که گلو پاره کرده بود ٬ بنی آدم اعضای یکدیگرند.

جنگ با تمام آدمهایش

 

چند روز پیش توانستم فیلم مهلکه یا جعبه رنج از کاترین بیگلو را ببینم. فیلم با تمام جوایز اسکارش و با تمام حرفهایی که برایش گفته شده بود. فیلم خوبی بود. کاری درباره جنگ از دید یک آمریکایی و در آن نه از شعارهای آمریکای بزرگ خبری بود و نه از اداهای ضد جنگی و ضد استعماری این روزها. داستان سربازی را روایت می کند که نه آدم سیاسی است و نه روشنفکر است و نه کاری به بازیهای روزگار دارد. تنها و تنها بمب می شناسد و کلیدهای انفجاری ٬ جیمز متخصصی است که بازی زیبایی را با مرگ راه انداخته است و فلسفه اش تنها این است که  بهترین راه خنثی کردن بمب٬ زنده ماندن است.

در فیلم نه مردم عراق بد تصویر شده اند و نه سربازان خوب . همه خودشان هستند. حتی تروریستها هم بیشتر تیپهای بی رنگی از انسانهایی هستند که چهره ندارند.

فیلم نه باشکوه است و نه بزرگ . تنها چیزی که بیشتر از همه مخاطب را به خود جلب می کند واقعیت عریانی است که در فیلم جریان دارد. انگار که صحنه های واقعی زندگی سربازان و مردم عراق را می بینم.

به هر صورت ارزش یک بار دیدن و حتی دو بار دیدن را دارد.