کمی شبیه سویینی تاد

عقده جنایت همان چیزی است که همیشه با آن درگیرم . به این فکر می کنم که مگر می شود انسان بدون جنایت وجود داشته باشد و بیشتر از آن انسان بدون خیانت. که این دو همیشه همزاد هم بوده اند و تاریکی ذهن انسان را ساخته اند. اما بسی باشکوه . . . .

ما هر کدام برای خودمان آریشگری هستیم که بالقوه قدرت گلو بریدن هر شیی را داریم ولی بیشتر مواقع نیازمند این کار نیستیم . برای اینکه نه دلیل عقلانی کافی و نه دلیل حسی لازم  را داریم . اما کافی است که کمی جنون چاشنی مان شود. آن وقت شاید من هم چند وقت دیگر آرایشگر خیابان تاد باشم و شاید شما همان قاضی بخت برگشته . . . . . .  .

مردی که قرار بود تصمیم بگیرد

رضا : چکار می خوای بکنی ؟ تصمیم بگیر

من : {سکوت}

رضا : بلاخره باید یک تصمیمی بگیری . هر چه زودتر بهتر . بیشتر از این نمی شود هزینه کرد

من : {سکوت}

* * *

این مکالمه ای است که چند وقتی می شود هر روز توی دفتر دارم . تصمیم بر سر اینکه دفتر کار را تغییر بدهیم یا نه و من روزهای زیادی است که تصمیم گرفته ام این کار را انجام بدهم و روزهای زیادی است که می خواهم جای جدید پیدا کنم و روزهای زیادی است که می خواهم این قضیه را حل کنم و روزهای زیادی است که هیچ کاری نکرده ام.

نمی دانم تصمیم گرفتن سخت است . یا اینکه من خیلی سخت تصمیم می گیرم .

البته این هم از همان خصوصیاتی است که خیلی با آن مشکل دارم . همیشه خدا آن قدر این دست و آن دست می کنم که عملا تصمیم گرفتن برایم تبدیل به یک انتخاب اجباری می شود و آن وقت با نارضایتی به آن تن می دهم . در حالی که اگر از اول تصمیم سازی شود هیچ وقت به اینجا نمی کشد .

 

صبح زود که خستگی هنوز توی تن آدم موج می زند و اگر به خودت باشد عمرا از خواب بیدار شوی . صدای آلارم همراهت بلند می شود و باز دلت می خواهد سرت را بکوبی به گوشی و گوشی را بکوبی به دیوار و دیوار را . . .  و قس علی هذا . در یک همچنین وقت شریفی حساب کن سر صبح کلاس داشته باشی و بعد همان موقع یکی گیر بدهد. زنگ بزند روی گوشی تلفن و ارث پدرش را از تو طلب کند.

تمام این حال و احوال به یک طرف . آن وقت در همان زمان شریف سر صبح تو هم در حال مکالمه ای سرنوشت ساز در زندگی ات باشی . همه اینها را گفتم که اوضاع امروز صبح من دستتان بیاید

حالا برای تکمیل لوکیشن در همین موقع هم صدای تمام شدن شارژ موبایل هم در بیاید.

* * *

می گویند بدشانسی شاخ و دم ندارد ولی از قرار معلوم هر دو را دارد .

 

بهانه انسان خسته و آرزوهای ولنتاینی

هیچ وقت با ولنتاین میانه خوبی نداشته ام . یعنی ولنتاین هیچ وقت با من مهربان نبوده است. شاید واقعا ولنتاین با ما انسانهای شرقی هیچ تناسبی نداشته باشد و انتظارم از اینکه اتفاقی بیفتد کاملا بیهوده است. اما بعضی چیزها برای آدم دلیل می شود که یاد آرزوهایت بیفتی

من هم دوست دارم ولنتاین را با دلگرمی عاشقانه اش شروع کنم. مثل همه دیگرانی که از سر حسادت جلف صدایشان می کنیم  اما در دل می خواهیم و می گوییم . کاش کاش و این کاش ها هیچ وقت برایمان نان و آب نمی شود.

نمی دانم چرا این قدر سخت می گیریم بر خودمان و بر دیگران و این قدر ادا و اصول که اینگونه یا آن گونه باید بود. اما در عمل قادر نیستم حتی به کلامی که گفته شود و می ترسیم از اینکه مباد که سخن به ناروا رود و آن شود که زبان سرخ سر سبز را به باد دهد.

خسته ام از خودم و از بهانه های ولنتاینی ام . دلم می خواهد کاش نبودی و هیچ وقت ولنتاینی نمی آمد و کاش هیچ کس تلفنی اختراع نمی کرد که مجبور باشد هر روز نگاه اش کنم. که مجبور باشم هر روز و هر روز عکس ات را ببینم و تو را بخواهم . کاش این جغرافیای ناممکن من و تو دور و دورتر می شود  و کاش به زبانی دیگر میگفتی و من نمی فهمیدم ات و کاش هرگز نبودم و نبودی و نمی شد این دنیا که روزگاری من حسرت ولنتاین اش را بخورم و حسرت تو را بخورم و حسرت زندگی ام را بخورم و حسرت هزار و یک زهرمار دیگر که فراموش شان کرده ام که یادم رفته است من هم انسانم و باید گاهی آواز بخوانم که خوشبختم.

. . . .

این پست را برای دل خودم نوشتم به هیچ کس ربطی ندارد

امروز ۲۲ بهمن ماه سال ۱۳۸۷ یک روز تعطیل و آرام و بی سروصدا برای من بود. البته بماند که اگر پیچ تلویزیون را باز می کردی تمام عالم و آدم یکپارچه شور و اشتیاق بود همه ملت در حال شعار دادن توی کوچه و خیابان بودند. از دیشب تصمیم داشتم صبح زود بیدار شوم  ولی نمی دانم چطور شد که وقتی بیدار شدم ساعت ۱۱ ظهر بود به این وسیله تمام روز را خواب مانده بودم . بعد هم تنها کاری که از دستم بر می آمد را انجام دادم . یک فصل از کتاب تردید "بابک احمدی" را خواندم. راجع به نیچه بود که خیلی من دوستش دارم و راجع به شک و شک آوران . در کل مطلب جالبی بود هر چند سخت ارتباط گرفتم برای اینکه نیچه در نظر من فیلسوف اراده است نه فیلسوف شک هر چند شکاکیت نیچه ای هم نوعی ازجزمیت المانی خاص نیچه است که بنده هر چند المانی نیستم ولی آن را تحسین می کنم . شاید به نوعی دیدگاه جدید من درباره نگرشهای فلسفی به مسائل اجتماعی را هم تحت پوشش بگیرد هر چند توجیه آن به هر نحو کار سختی است و نمی شود به سادگی راجع به آن اظهار نظر کرد.