و اینک زندگی است که تو را بازی می دهد و بازی است که زنده ات می کند و . . ..
قديس گفت: « ايشان را چيزي مده، بل چيزي از [ بار] ايشان بستان و با ايشان بکش. اين کار بيش از همه مايه ي خشنودي ايشان است، اگر که تو را نيز مايه ي خشنودي باشد! اگر خواستي ايشان را چيزي دهي، صدقه اي بيش مده و بگذار آن را نيز دريوزه کنند!»
زرتشت پاسخ گفت: « نه، هرگز صدقه اي نخواهم داد، زيرا نه چندان مسکين ام که صدقه دهم.»
قديس به زرتشت پوزخندي زد و گفت: « پس ببين گنجينه هايت را خواهند پذيرفت يا نه! آنان به خلوت گزيدگان بدگمان اند و باور ندارند که ما براي هديه دادن بياييم. گام هامان در کوچه هاشان طنيني سخت تنها مي افکند و شبانگاهان در بستر چون صداي پاي مردي را بشنوند که ديري پيش از برآمدن خورشيد مي گذرد، چه بسا از خويش مي پرسند که: اين دزد به کجا مي رود؟
به آدميان روي مکن. در جنگل بمان! همان به که به جانوران روي کني! چرا نه چون من باشي؛ خرسي ميان خرسان، پرنده اي ميان پرندگان؟
چنین گفت زرتشت