و اینک زندگی است که تو را بازی می دهد و بازی است که زنده ات می کند و . . ..

زرتشت پاسخ داد: « سخن از عشق [ به آدميان] نيست! من آدميان را هديه اي آورده ام.»

قديس گفت: « ايشان را چيزي مده، بل چيزي از [ بار] ايشان بستان و با ايشان بکش. اين کار بيش از همه مايه ي خشنودي ايشان است، اگر که تو را نيز مايه ي خشنودي باشد! اگر خواستي ايشان را چيزي دهي، صدقه اي بيش مده و بگذار آن را نيز دريوزه کنند!»

زرتشت پاسخ گفت: « نه، هرگز صدقه اي نخواهم داد، زيرا نه چندان مسکين ام که صدقه دهم.»

قديس به زرتشت پوزخندي زد و گفت: « پس ببين گنجينه هايت را خواهند پذيرفت يا نه! آنان به خلوت گزيدگان بدگمان اند و باور ندارند که ما براي هديه دادن بياييم. گام هامان در کوچه هاشان طنيني سخت تنها مي افکند و شبانگاهان در بستر چون صداي پاي مردي را بشنوند که ديري پيش از برآمدن خورشيد مي گذرد، چه بسا از خويش مي پرسند که: اين دزد به کجا مي رود؟

به آدميان روي مکن. در جنگل بمان! همان به که به جانوران روي کني! چرا نه چون من باشي؛ خرسي ميان خرسان، پرنده اي ميان پرندگان؟

چنین گفت زرتشت

 

 

خودت را در عاشقی تکرار می کنی و تکرار می شوی و باز هم همانی که نبودی

می خواستم برایت بنویسم ولی دیدم که نمی توانم ٬ شاید هنوز زود است که این سرداب تاریک و سرد و نمور را باز کنم و بگذارم که دانه های خاموش سرباز زنند و در من ریشه کنند.

می خواستم برایت بنویسم و بگویم که متاسفم ام نه برای چیزی که از من می خواستی و نتوانستم بدهم و نه برای اینکه از عمق جان خواستی و من نادیده گرفتم به این خاطر که چیزی را در تو شکستم که بیشتر متعلق به تو بود نه من و چیزی را نابود کردم که تو ساخته بودی هر چند من هم آجری از آن بودم.

می خواستم برایت بنویسم ٬هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم و حس می کنم روز دیگری شروع شده با خودم می گویم امروز را می خواهم زندگی کنم و هر شب که سر می گذارم که بخوابم با خود می گویم: آّه کاش فردایی در کار نباشد.

می خواستم برایت بنویسم خاکستری شده ام و این خاکستر بیشتر به گرد مرگ شبیه است ولی  مثل کنه به زندگی چسبیده ام و رهایش نمی کنم

همه اینها را می خواستم بگویم ولی آن چیز که هرگز نخواهم اش گفت را نمی دانم چه کنم و نمی دانم به که و کجا ببرم اش . هر روز حسرت وار بر دوش کشیده به این سو و آنسو می کشانم .  صبح سنگینی اش بر پلکم و شب بر چشم و نیمه شب در رویایم