شرابی به وقت تنهایی یا غمنامه ای برای کسی که افسردگی گرفته است
این روزها وقتی داخل اتوبوس یا مترو یا تاکسی نشسته ام فقط بیرون را نگاه می کنم . دلم می خواهد کتاب بخوانم و به زودی اینکار را عملی خواهم کرد. انگار عطش دیوانه وارم برای خواندن و دانستم دوباره سرباز زده و دوباره دارم می خوانم و می خوانم و باز کتاب است که سراغم آمده
چقدر خوب می شد اگر روزهای عالم همیشه اتوبوسی بود که در ایستگاه های میانی هم خلوت بود و میشد با خیال راحت روی صندلی زمخت اش نشست و کتاب خواند و بعد فکر کرد چطور باید ترکی را که برداشته ام درمان کنم و چطور می توانم این همه سوال در هم برهم و این همه پریشانی اندیشه و کج و معوجی سلیقه ام را درمان کنم .
با خودم می گویم زندگی همیشه از یک جایی شروع شده و لاجرم در جایی باید تمام شود و حالا می دانم از جایی که شروع شده دلخواهم نبوده لا اقل در جایی که تمام می شود دلخواهم باشد .
راستی بهار هم رفت