چند روز پیش بعد از یک صحبت نفس گیر فلسفی با روانشناس ام به این نتیجه رسیدم که آن قدر عمیق در خودم فرو رفته ام و آن قدر عمیق خودم را چال کرده ام در ذهنیاتم که تنها زلزله ای باید تا همه چیزم را به روز اول بازگرداند. البته روز اولی را که سراغ ندارم . دکتر می گوید که افسردگی گرفته ای و من هنوز باورم نشده که واقعا افسردگی دارم . هر چه نباشد سالهاست که اینطوری ام و سالهاست که همه چیز این قدر خاکستری است . انگار مغزم استیگمات گرفته است و هر داده ای را این طوری خروجی می دهد. و من خیلی وقت است که نه به مغزم اهمیت داده ام و نه به دلم

این روزها وقتی داخل اتوبوس یا مترو یا تاکسی نشسته ام فقط بیرون را نگاه می کنم . دلم می خواهد کتاب بخوانم و به زودی اینکار را عملی خواهم کرد. انگار  عطش دیوانه وارم برای خواندن و دانستم دوباره سرباز زده و دوباره دارم می خوانم و می خوانم و باز کتاب است که سراغم آمده

چقدر خوب می شد اگر روزهای عالم همیشه اتوبوسی بود که در ایستگاه های میانی هم خلوت بود و میشد با خیال راحت روی صندلی زمخت اش نشست و کتاب خواند و بعد فکر کرد چطور باید ترکی را که برداشته ام درمان کنم و چطور می توانم این همه سوال در هم برهم و این همه پریشانی اندیشه و کج و معوجی سلیقه ام را درمان کنم .

با خودم می گویم زندگی همیشه از یک جایی شروع شده و لاجرم در جایی باید تمام شود و حالا می دانم از جایی که شروع شده دلخواهم نبوده لا اقل در جایی که تمام می شود دلخواهم باشد .

راستی بهار هم رفت