درباره عشق و وظیفه

 

 

« استیو مک کری عکاس این عکس که در سال ۲۰۰۶ این عکس را در روستایی نزدیک بند امیر بامیان گرفته بود . از علی پسر داخل عکس می پرسد که دوست دارد در آینده چکار کنند و علی جواب داده است که می خواهد حقوق دان شود. بعد از سه سال از گرفتن عکس استیو موفق می شود با همکاری دوستانش دوباره علی را پیدا کند و زمینه را برای درس خواندن و به آروزیش رسیدن فراهم کند»

من با خودم فکر کردم . انسان غربی مرفه بی درد . آنچنان در اخلاقیات پیش افتاده که نسبت به عکسی که گرفته و نسبت به انسانی که روزی جلوی دوربینش ایستاده احساس مسئولیت می کند. و ما هنوز ...

لینک وبلاگ عکاس را ببیند استیو مک کری

 

دیوارهای کوتاه کوتاه (قسمت دوم)

حکایت این حرگه مشورتی صلح هم برای خودش مثنوی است. اول اینکه آیا لزوما چنین جمع دستچین شده ای نماینده خواست واقعی ملت افغانستان است یا نه ٬خودش جای سوال دارد و بعد اینکه این جرگه بیشتر شبیه حکمیت جنگ صفین است. از قرار معلوم عده ای فهمیده اند که اوضاع چندان بر وفق مراد نیست و خر مرادشان لنگ می زند. برای همین تصمیم گرفته اند به هر بهانه شده اوضاع را به همین صورت گل الود نگه دارند.

دوم اینکه با فرض نیت صالح تصمیم گیرندگان و با فرض محال کارآمدی و کارایی این جرگه و با فرض بعید اینکه گردانندگان جرگه خیرخواهانه حل مشکل را در نظر دارند. استفاده ابزاری از مهاجرین افغان ساکن در خارج هیچ دلیلی را بر نمی تابد.

اینک درست بیست روز مانده به جرگه عده ای را در سطح معاون وزارت مهاجرین به ایران بفرستند و بعد از بین عده ای دستچین شده و مشخص آن هم به صورت محدود چند نفری را انتخاب کردن تا به اصحطلاح از مهاجرین هم نظر خواهی شده باشد. نه دردی را دوا خواهد کرد و نه اعتماد مهاجرین را به دولت باز خواهد گرداند.

باید در نظر داشت تعداد مهاجرین در ایران بالغ بر ۲ میلیون نفر است و اگر رعایت عدالت شود ۳۰ نماینده از ۱۵۰۰ نفر جور در نمی آید. مگر اینکه آمار دوستان از منبع اداره اتباع وزارت کشور ایران آن هم بخش افغانهای دارای اقامت باشد.  

به نظر می رسد دولت جناب کرزای چندان دل خوشی از مهاجرین ندارد. کما اینکه می داند بیشترین پشتوانه فکری هزاره ها از مهاجرین خارجی تامین می شود و شاید همین مساله است که حضور مهاجرین را در جرگه ای که قرار است مساله ای به نام طالبان را رو سفید کند خطر ساز می نماید.

نمی خواهم بدبینانه به قضیه نگاه کنم ولی آن چیزی که بیشتر از همه امثال من را نگران می کند. این است که این جرگه هم مانند دیگر اتفاقاتی که در حال وقوع است. تنها مهره چینی عده ای برای حفظ طالبان به عنوان بخشی از اهرم قدرت در افغانستان باشد.

باید این واقعیت را قبول کرد که طالبان نه در میان ملت افغانستان و نه حتی در بین قومیت پشتون جایگاه خود را از دست داده است و اینکه چرا جناب کرزی دارد سنگشان را به سینه می زند. واقعا برای آدم قائل به وحدت ملی مثل من قابل قبول نیست مگر اینکه سرنخ جای دیگر باشد.

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

این روزها هر وقت می روم سراغ گوگل خوان و سری به سایتهای اضافه شده در آن می اندازم با انبوهی از خبرهایی مواجه می شوم که متاسفانه هیچ کدام خوب نیستند. به چند نمونه از آن توجه کنید.
موسیقی متال و راک: سلاح تازه سربازهای آمریکایی علیه طالبان
هشدار حزب اسلامی به آمریکا
دیدار کرزای از کاخ سفید ممکن است لغو شود
جالب اینجاست که در خبرهای فوق بشترین چیزی که آدم را به فکر وامی دارد این است که جهان به طرز احمقانه ای دارد به سمت لودگی متمایل می شود.
در واقع نمی دانم چه اتفاقی در شرف وقوع است که در دنیای اطراف من یک نفر لا اقل همه چیز  نامربوط و نامعقول می نماید. اینکه ابر قدرت جهان با تمام یال و کوپال دست به دامن موسیقی راک با صدای بلند و فحش فضیحت به طالبان شده تا آنها را از لانه بکشاند بیرون. اینکه حزب اسلامی بعد از آن همه پیغام پسغام که تو رو خدا ما رو هم تو بازی راه بدهید آمده و به آمریکا هشدار می دهد . یا اینکه مقامات کاخ سفید بعد از گفتن آن حرفهای درشت از سوی کرزی او را به خانه شان راه ندهند و اصطلاحا بخواهند حالش را بگیرند.
همه اینها با هم را وقتی کنار هم می گذارم یاد شعری از مرحوم نسیم شمال خدا بیامرز با همکاری عبید زاکانی می افتم

نه درس به کار آید و نه علم ریاضی     نه قاعده‌ مشق و نه مستقبل و ماضی
نه هندسه و رسم و مساحات اراضی    خواهی که شوی مجتهد و مفتی و قاضی
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
صد سال اگر درس بخوانی همه هیچ است     در مدرسه یک عمر بمانی همه هیچ است
خود را به حقیقت برسانی همه هیچ است     جز مسخرگی هر چه بدانی همه هیچ است
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

مرگ دست از سرم بر نمی دارد

دو سه روز پیش شروین زنگ زد گفت کتابت از وزارت ارشاد در آمده اصلاحیه خورده ٬ بعد فهرستی بلند بالا از اصلاحات را  که باید اعمال کنم تا اجازه چاپ مجموعه شعرم داده شود. اول از همه هر جایی که کلمه لعنتی شراب (این نوشیدنی منحوس پلید) آورده شده بود قیچی خورده بود و با خودم فکر کردم خوش به حال حافظ که اگر امروز می خواست کتاب چاپ کند باید می رفت دهنش را آب میکشید با این شعرهای پر از نجاست اش که همه اش شراب دار است. دوم اینکه نمی دانم من با مرگ مشکل دارم یا مرگ با من که حتی شعری در وصف مرگ  را هم قیچی زده بودند. حالا ما گفته بودیم : ((گفتم که مرگ همیشه دیر می کند/ از پشت این آسانسور خلوت / نه از پله ها به تو نزدیک ترم / جایی برای بوسه از راه دور و / این لمس آخرین تماس روی تنم )) و الی آخر که همه اش حذف فرموده شد.

حالا این بماند که شروین شاکی بود ٬ مرد مومن تو چی کار به قصیده ها داری که در شعرت به آنها تجاوز کردی و من دیدم حرف حساب جواب ندارد.

در پایان ٬ امروز رفتم تشییع جنازه یکی از بندگان خدا که رفته پیش صاحب اش. خدایش بیامرزد.

الفاتحه

دیوارهای کوتاه کوتاه

می گویند حاکمی از طرف پادشاهی به امارت ولایتی فرستاده می شود. حاکم که نه حکومت می دانست و نه حتی بر دهی کدخدایی کرده بود به محض ورود به شهر دستور می دهد که مردی را بیاورند و شلاق زنند تا عبرت خلایق کردد. سالی می گذرد تا باز طالع دیگری در کار می شود و دیگر حاکمی می آید و او هم مانند اولی هیچ مدان٬ از مردمان می پرسد حاکم اول چه کرد . و باز همان مرد و همان شلاق خوردن سالها می گذرد و حاکمان می آیند و هربار حاکم تازه می پرسد حاکم پیشین چه کرد و باز . . . . .

قصدم از تعریف داستان فوق نه قصه سرایی است و نه حکایت دانی من ٬ که نه من قصه سرایی بلدم و نه به این حکایتها اشتیاق که بنشینم و وبلاگم را با آن پر کنم ولی گاهی حکایت ها حرفهای خوبی دارند برای چیزهایی که هیچ توضیحی برایشان وجود ندارد. خبر زیر را امروز در سایتهای خبری دیدم . خودتان بخوانید و قضاوت کنید.

دستگیری بیش از 12 تبعه افغانی مهاجر در حوادث پس از انتخابات

<<بیش از ۱۲ مهاجرافغانی که در حوادث پس از انتخابات توسط نیروهای امنیتی ایران بازداشت شده اند ، همچنان در زندان اوین بسر می برند . اغلب این افراد در کنار خیابان نظاره گر تظاهرات مسالمت آمیز مردم بوده اند و فعالیت دیگری در حرکت های اعتراضی مردم ایران نداشته اند.

به گزارش کلمه در ۱۰ ماه گذشته این افغان های مهاجر که در کارگاه های ساختمانی در شهر تهران کار می کردند ، یکی از گروههایی هستند که آسیب فراوان دید ه اند و کمتر کسی هم یادی از آنها می کند .

هم اکنون این گروه فاقد هر نوع حمایت توسط دولت خودشان هستند . اتهام آنها اقدام علیه امنیت ملی ایران عنوان شده و برای تعدادی از آنها هم در دادگاه های انقلاب ایران حکم های سنگینی صادر شده است .

بسیاری از این افراد حتی قادر نیستند بخوانند و بنویسند . با این همه در بازجویی های متعددی که توسط بازجویان وزارت اطلاعات ایران از آنها انجام شده باید به این پرسش پاسخ بدهند که کدام یک از نامزدهای معترض انتخابات به آنها پول داده که در حوادث انتخابات ایران شرکت کنند .

سفارت افغانستان در تهران در تمام ماههای گذشته کمترین کمکی به آنها نکرده است. مهاجران افغان که در تظاهرات های اعتراضی مردم بازداشت شده اند ،در بازجویی هایی خود بارها گفته ا ند آنها تنها تاوان یک لحظه کنجکاوی خود کنجکاوی و تماشا ی تظاهرات مردم را از حاشیه خیابان می پردازند .آنها فقط می خواستند بدانند در خیابان های تهران چه خبر است و این همه سروصدا برای چیست و به خاطر این کنجکاوی نزدیک به ده ماه است که در زندان اند.>>

http://norooznews.info/news/17073.php

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

 

حاشیه ای بر 40 سال کشتار

جسد سرباز افغانی- جلال آباد - سال ۱۹۹۲ - عکاس استیو مک کری

اولین بار با دیدن این عکس به تنها چیزی که فکر کردم این بود: آیا پایانی وجود دارد؟ و بی درنگ یاد این جمله از جان اف کندی افتادم که «اگر بشر به جنگ پایان ندهد ٬ جنگ بشریت را پایان خواهد داد»

و امروز در اول آوریل سال ۲۰۱۰ ما هنوز در چرخه بی پایانی از کشتار قرار داریم و هنوز عکس هایی مانند عکس فوق را عکاسان ثبت می کنند.

دوستان ببخشید احساساتتان جریده دار فرموده شد.

نوبت آخر و حدیث عاشقی های مکرر

بعضی وقتها آدم دلش می خواد آخرین بار باشد.

یک وقت یک کاری را شروع می کند و بعد از مدتی آنقدر برایش تکراری می شود و آنقدر تکرارش می کند که کم کم تبدیل می شود به یکی از غرایز نیمه آگاهانه نشات گرفته از مغز میانی که هر دم و هر دم می توانی بدون آنکه آگاهانه بدانی ٬ انجامش بدهی . ولی کم کم قسمت دیگر از وجودت می خواد که خلاص کند خودش را از این وضعیت و هربار که تکرار می کند با خود می گوید کاش آخرین بار باشد و کاش دیگر هرگز نخواهم این طور باشم.

اما همیشه هر کدام از ما در هر وضعیتی که باشیم بخشی از وجودمان عاداتی است که تکرار می شوند و گاهی حتی عاشقی هم جزئی از همین عادات می شود. عادت می کنی که عاشق باشی حالا به چه چیزی مهم نیست. حکایت همان سامورایی خسته ایست که فقط نیاز به اربابی دارد برای اطاعت کردن و حاضر است به خاطر اربابش جان فدا کند .صرفا به این خاطر که کار دیگر را نمی شناسد و فداکاری برایش جزئی از غریزه است نه بخشی از ارمان یا هدف در زندگی .

همه ما به نوعی «رونین» هستیم ولی درجه ها و کیفیت های متفاوت داریم . گاهی اربابمان شکم است و گاهی ایدئولوژی و گاه گاه در قامت آدمهایی که از آنها بت ساخته ایم. آدمهایی که فکر می کنیم از ما برتراند برای اینکه ما را ارضا می کنند. برای اینکه با دیدن آنها یادمان می رود چقدر حقیر به زندگی چسبیده ایم و حاضر نیستیم تمام اش کنیم.

اما همیشه می خواهیم آخرین اربابمان باشد و همیشه می خواهیم جایی تمام شود و از این اسارت نامربوط و نامتانسب رها شویم و شاید برای همین است که هر روز ارباب دیگری بر می گزینیم  و در واقع با نفی عادتی ٬ عادتی دیگر خلق می کنیم . عادتی به نام فرار . . . . .  . . .

این هم نوعی از زندگی است

روز اول عید که می شود نمی دانم چرا همه لباس نو می پوشند و سعی می کنند خوشتیپ باشند. صبح که بعد از سروصداهای فراوان از خواب بیدار شدم دیدم همه شیک و اتوکشیده نشسته اند و فقط منم که دارم چشم هایم را می مالم و لباسهای چروک خواب تنم دارم این ور آن ور می روم. همان موقع بود که دیدم زنگ در به صدا در آمد و اولین گروه مهمانان حمله فرمودند و من هم فرار که بروم لباس بپوشم. البته هر چه سعی کردم نتوانستم چیزی بپوشم که بقیه بگویند تکراری نیست. الغرض عید ازقدیم بیشتر به لباس نو بود که دیگر برای من یکی محلی از اعراب ندارد.

تازه جالب تر اینکه نخورده دل درد شدم. یعنی قبلا که یادم می آید تا خرخره می خوردیم و از اول سفره که شروع می کردیم از آن طرف سفره بیرون می آمدیم و اخ نمی گفتیم . ولی امروز نخورده دل درد شدم و فقط با طبابت زن داداششم خوب شدم. واقعا که انگار پیر شدیم خودمان خبر نداریم