و ما راه میرویم روی فکرهایمان

اول از همه می خواهم تقدیریه بنویسم برای دوستی عزیز که باعث شد مدتی فکر کنم به فکرهایم و به چیزهایی که دوستشان دارم . دوم این روزها هوای تهران آدم را یاد صد سال تنهایی گارسیا مارکز می اندازد ٬ و فکر می کنی سرهنگی هستی بسته به درخت و منتظر شلیک که قلبت سوراخ شود و نمیری .

اینکه کسی برای پست قبلی ام هیچ نظری ننوشت برایم مهم نیست . مهم این بود که می خواستم بگویم این قسمت از من دیگر وجود ندارد و من عاشقیت ام را گذاشته ام کنار و کفش ها را آویزان کرده ام. و از این به بعد سعی نکنید مرا خیلی عاشق فرض کنید. البته در سیرت و گرنه که در صورت هنوز هم همچنان مشوش و ملولم .

فکر کردن به چیزهایی که دیگران نمی بینند کار خیلی بدی است. از این بابت که دیگران حق دارند چیزهایی را نمی خواهند ببیند هرگز نبیند. و ما کار ناسزایی انجام می دهیم که وادارشان می کنیم که ایهاناس جان مادرتان نگاه کنید.

فرصت نیست که بیشتر بنویسم پس نمی نویسم.

مرثیه ای بر عشق از دست رفته

پروانه ام نشسته به تابوت و

دریای هر شبه ام هامون مانده به گل

طوفان خسته ای که روی صدایم نشسته و

این فال حافظ ام که به کنعان نمی رود

دیگر کدام فرودگاه جهان را به التماست دعا کنم

وقتی هزار حرف نگفتن گلوگیرمان شد و

این شیشه های ضد من و تو همیشه هست

         *   *   *

این آخرین عاشقانه های من است

دیگر نه شعر می شوم

و نه

از عشق تو سر به استانبول و اژه و دریای سرخ و آبی و آبراهه های ونیز و صحرای گرم آریزونا

سر می گذارمت به روی شانه مادر که نیست

این بار آرزویم تو نیستی

اصلا تو نیستی

همیشه

سیگار و چای و باران عصرگاهی روی پیاده رو

اصلا تو نیستی

همیشه

این خشکی دهان و از سر پریدن است

که شعر

لعنت به تو و به واژه های شبیه تو

                              و شاعری که منم

موی بلند و بادهای گرم زابل و سیم خاردار

دیگر تمام شد

* شاید آخرین شعرم باشد برای عشقی که از دست رفته است و دیگر دوست ندارم به آن فکر کنم

 

دلمشغولی های بی پایان و آوازهای مرا ببوس با طمع چای و سیگار و باران

اینکه هر روز تلاش کنی تا خودت را از مردابی که در آن افتاده ای خلاص کنی و هیچ نتیجه ای ندهد. اینکه همیشه همیشه صبح با صدای تند ضربان قلب شروع شود و شب با حرکت کند چشم هایت بر دیوار مقابل که کی می شود خواب سراغت بیاید و کی می شود سیگاری بگیرانی و به استکان چای تلخ ات خیره شوی و هوس کنی باز هم باران بیاید روی این خاک خشک و تشنه و بی مصرف و گاه گاه دلت بخواهد که زیر لب آواز بخوانی و صدایت را نشنوی که خش آوازت آزارت ندهد و کسی نفهمد که دیگر از اسب افتاده ای و همین روزها است که از اصل و نسب هم می افتی و می شوی بی خاصیت بی خاصیت و اینکه بدانی دیگر سر و گوشت برای هیچ چیز نمی جنبد حتی به دیدن ماده ای هم نمی جنبد که احساس کنی چیزی در تو از زندگی مانده و الاقل می توانی گاهی خود را به بدمستی بزنی و فکر کنی که خوشبختی در همین چند قدمی تو در حال پیاده روی است و تو باید دست دراز کنی و بگیری اش .

نه هزیان نمی گویم ولی چیزی از واقعیت زندگی است که به داستانهای کافکا می ماند آنقدر عریان است که جلوی چشممان رژه می رود ولی ما چشم می بندیم که نبینم اش چون می ترسیم از عریانی اش و شرممان می شود که بدانیم ما هم همین قدر کریه و بد منظریم به وقت تنهایی .

شاید اگر روزی مرا ببوس را با صدای گل نراقی گوش کنی به یاد حرفهای من بیفتی و بعد با خود بگویی نویسنده دیوانه این سطور چطور توانسته این دو را به هم ربط دهد. البته حق با شماست ولی گاهی وقتها نویسنده ها حق دارند چیزی را برای خود بردارند و در دل به ریش مخاطب بخندد که این جایش را هرگز نخواهی فهمید.

 

توبه گرگی که از ملازمان نصوح بود به وقت معصیت

دلم می خواهد گاهی در دل زمزمه سر بدهم و کم کم صدایت را اوج دهم و فریاد بزم

یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم

خود را چو فرو ریزم ٬ با خاک در آمیزم

نه از این بابت که خیلی عاشق تشریف دارم یا از این باب که کمی جاده خاکی می زنم ٬ بیشتر برای این است که مدتهاست دیگر خاک آلود شده ام ٬ نمی دانم گرد راه است یا درآمیزی ام با خاکیانی که فراموشی گرفته اند. با خود فکر  می کنم که دیگر دامن ام را تر نمی کنم به این آب و تر نمی کنم لبی را به این نوشابه ها که روی آن نوشته اند non alcohol تا باز دچار بدمستی شوم و فکر کنم که خیلی متفاوت ام با دیگرانی که می خورند و می خوابند و زن می ستانند و کارشان یا شکم است یا زیر شکم. ولی هر چه فکر می کنم ٬ می بینم که خاک آلودم به راهی که دیگران می روند و می آیند و ادامه دارد تا قیامتی که اگر آمدنی بود همه تان را به آن حواله می کردم.

شاید راست می گویند که می شود زنگار دل را از سیاهی پاک کرد و وانمود نمود انسانی پاک از مادر متولد شده و قرار است بدینوسیله  در یک سیکل سالم و امتحان شده اقدام به بازیافت انسان ها نمود. ولی همه مان می دانیم که بازگشتی نیست یا لااقل نقطه بازگشت ما همان جایی نیست که آغاز کرده ایم ٬ بسا مسافت ها دور است از نقطه آغاز و بسا پایانی بر تخیلاتمان درباره انسانی که گرگ نیست . و گرگی که توبه اش مرگ نیست .

حکایت آن ماهی قرمز که دوست داشت پیاده روی کند در خیابان بعد از ظهرهای آفتابی

چند روزه فراغت و بی کاری های دلخوش کنی که وقتی سراغت می آید آسوده و راحت آن را می گذرانی اما به تلخی آخرش که می رسی و به هیجان دوباره شروع شدن همه چیز دلت می خواهد در لحظه ای برای همیشه بمانی و هیچ گاه زمانی نباشد که تو را با خود ببرد. برای همین ماندن در این لحظات مثل پیاده روی روی سنگفرشهای داغ خیابان در بعد از ظهرهای گرم است٬ آدم را  سرمست می کند از گرما ولی خیلی زود زده می شوی از همه چیزش
نوروز با تمامی خاطره ناخوشایندی که دارد خوب است . هر چند می توانی چیزی را دوست نداشته باشی ولی آن را خوب بدانی و من معتقدم که نوروز خوب است هر چند دوستش ندارم . دلیل اش را در چند پست قبل به تشریح گفته ام . اما حالا که افتاده ام توی فراغت نوروز دوست دارم ادامه دار باشد برای اینکه لحظه های فراموشی خوبی دارد و فراغت های خوبی که تو را وادار می کندبه خودت فکر کنی به خود خود خودت
پس حرف اضافه ممنوع و اندکی تفکر . . . . .