اینکه هر روز تلاش کنی تا خودت را از مردابی که در آن افتاده ای خلاص کنی و هیچ نتیجه ای ندهد. اینکه همیشه همیشه صبح با صدای تند ضربان قلب شروع شود و شب با حرکت کند چشم هایت بر دیوار مقابل که کی می شود خواب سراغت بیاید و کی می شود سیگاری بگیرانی و به استکان چای تلخ ات خیره شوی و هوس کنی باز هم باران بیاید روی این خاک خشک و تشنه و بی مصرف و گاه گاه دلت بخواهد که زیر لب آواز بخوانی و صدایت را نشنوی که خش آوازت آزارت ندهد و کسی نفهمد که دیگر از اسب افتاده ای و همین روزها است که از اصل و نسب هم می افتی و می شوی بی خاصیت بی خاصیت و اینکه بدانی دیگر سر و گوشت برای هیچ چیز نمی جنبد حتی به دیدن ماده ای هم نمی جنبد که احساس کنی چیزی در تو از زندگی مانده و الاقل می توانی گاهی خود را به بدمستی بزنی و فکر کنی که خوشبختی در همین چند قدمی تو در حال پیاده روی است و تو باید دست دراز کنی و بگیری اش .

نه هزیان نمی گویم ولی چیزی از واقعیت زندگی است که به داستانهای کافکا می ماند آنقدر عریان است که جلوی چشممان رژه می رود ولی ما چشم می بندیم که نبینم اش چون می ترسیم از عریانی اش و شرممان می شود که بدانیم ما هم همین قدر کریه و بد منظریم به وقت تنهایی .

شاید اگر روزی مرا ببوس را با صدای گل نراقی گوش کنی به یاد حرفهای من بیفتی و بعد با خود بگویی نویسنده دیوانه این سطور چطور توانسته این دو را به هم ربط دهد. البته حق با شماست ولی گاهی وقتها نویسنده ها حق دارند چیزی را برای خود بردارند و در دل به ریش مخاطب بخندد که این جایش را هرگز نخواهی فهمید.