اول از همه می خواهم تقدیریه بنویسم برای دوستی عزیز که باعث شد مدتی فکر کنم به فکرهایم و به چیزهایی که دوستشان دارم . دوم این روزها هوای تهران آدم را یاد صد سال تنهایی گارسیا مارکز می اندازد ٬ و فکر می کنی سرهنگی هستی بسته به درخت و منتظر شلیک که قلبت سوراخ شود و نمیری .

اینکه کسی برای پست قبلی ام هیچ نظری ننوشت برایم مهم نیست . مهم این بود که می خواستم بگویم این قسمت از من دیگر وجود ندارد و من عاشقیت ام را گذاشته ام کنار و کفش ها را آویزان کرده ام. و از این به بعد سعی نکنید مرا خیلی عاشق فرض کنید. البته در سیرت و گرنه که در صورت هنوز هم همچنان مشوش و ملولم .

فکر کردن به چیزهایی که دیگران نمی بینند کار خیلی بدی است. از این بابت که دیگران حق دارند چیزهایی را نمی خواهند ببیند هرگز نبیند. و ما کار ناسزایی انجام می دهیم که وادارشان می کنیم که ایهاناس جان مادرتان نگاه کنید.

فرصت نیست که بیشتر بنویسم پس نمی نویسم.