وقتی حس تمام شدن سراغت می آید و وقتی فقط می خواهی کاری انجام دهی تا تمام شود و به این فکر می کنی که چطور می توانم زودتر خودم را خلاص کنم و چطور راحت شوم از هر چه . . . .  دیگر نه به قیمت اش فکر می کنی و نه به دلیل اش ٬ حتی به عذابی که بعد از آن دچارش می شوی و می دانی که سخت است و جانفرسا فکر نمی کنی ٬  دوست داری به هم بریزی ٬ دوست داری خراب کنی و هر چه را رشته ای پنبه کنی شاید بشود چیز جدیدی را سرهم کرد ٬ شاید بتوان طنابی دیگر ساخت که با آن بشود از سقفی یا تیری آویزان شد و صندلی زیر پا را واژگونه کرد و بعد لعنت فرستاد به هر چه آدم و درخت و پروانه و چیزهایی که امیدوارت می کند به این جان کندن بی حاصل

روزهای آخر سال است و من بد جور به پایان فکر می کنم. به رستگاری بعد از تمام شدن و به آنی که دیگر نیستی و نمی خواهی باشی و هرگز نبودن ات این قدر خوش آیند نبوده است.

عنوان پست از مجموعه "ابر شلوار پوش " ولادمیر مایاکوفسکی