دیروز را کوه بودم ، البته کوه که نه . نه به این سربالایی های بی خاصیت تهران می شود گفت کوه و نه من آن چنان مرد کوه نوردی هستم که ادعای کوه رفتن بکنم ، کار ما شده صرفا، تپه نوردی در جاده ای که شیب اش از اتوبانهای تهران بیشتر است . دوستم جواد و خانم اش هم با من بودند و دوستان دیگری ، البته تنها چیزی که در این بین بیشتر از همه چسبید سرمای کوهستانی هوا و سیگارهای دزدکی بود که من و جواد دور از چشم خانم اش می کشیدیم.

با جواد در کابل آشنا شدم و در بامیان بود که بهترین خاطرات ام را داشتم ، برای همین جواد را دوست دارم نه به خاطر اینک کارگردان سینما است و نه به این خاطر که مثل من آقازاده ای کافر کیش است ، بلکه به این خاطر که من و جواد و عزیز و بسیار بسیار دیگر از بچه های هم نسل، دچار خاطره ای مشترک هستیم ، خاطره ای از انسان تنهایی که دن کشوت های وجودشان سر به جفتک پرانی زده است و می خواهند جهانی را از نو بسازند و طرحی در اندازند در حد و اندازه های بسیار بزرگتر ، ولی حیف و صد حیف که نه دیوانگی دن کیشوت را به ارث برده ایم و نه این دل ناماندگار بی درمان سر به کار خود دارد و به زندگی اش می چسبد.

و آن وقت به تنها چیزی که می توانم فکر کنم این است:

روزی باد ما را با خود خواهد برد